|
بداهه نویسی های زاویه
|
مگر می شود برود از یادم
کولی سبزه رویی که عاشقش بودم
بعد از این همه سال و این همه اتفاق.. نگاه که می کنی زخم ات سرخ است آنقدر که قرمزی اش چشم هایت را می زند هنوز... انگار دیگر نبودنش باورت شده...صدایش...سیمایش...خنده اش و حتی فحش هایش..
اینکه نمی گویم اینجا که من هستم اوضاع چطور است... اصل مطلب اینکه خووب به خدا خوووب. فقط تو بگو، می خواهم بشنوم. اینجا به قدر کافی صدای خودم را شنیده ام! تو بگو..
دل ام.. گل ام.. خواهرام..
حالا چه مهم است؟...چرا؟ چطور؟ چگونه؟ اصلن سوالی ندارم فقط می خواهم از آن سوی دنیا صدایت را بشنوم نفس ات را خنده ات را...
هیجان یک نوجوان 14 ساله را داشتم انگار..
می گویی همه چیز خوب است و فردا عالی.. می گویی وعده ی دیدار و بوسه نزدیک است حتی به غرعان قسم می خوری تا باورت کنم
من هم خدای زنده را شکر می کنم... گور پدر هرچه سوال.. هرچه تعجب.. هرچه حرف و حدیث
گور پدر دیروز و فردا..اینکه چه شد؟ چه می شود؟ کاش می دانستی چقدر خوشحال ام
خوشحال ام
خوشحال ام

چهارشنبه ها ساعت 17:30 تا 19:30 داریم یه سری جلسات شعر خوانی و نقد ادبی در کافه 1848 برگزار می کنیم.
هفته ی گذشته اولین جلسه تقریبا همانطوری شد که می خواستم. این جلسات هر هفته قرار هست که برگزار شود تا وقتی عمو حسین ما را از کافه اش به بیرون پرتاب کند! که نمی کند، که عمو حسین ما نظیر ندارد (اینجا روو نمی خونه!)
بحث ها و نقد ها کاملا خودی است و به دور از گنده گویی های آکادمیک (کمی بداهه شاید!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
ورود برای عموم آزاد است
آدرس: خیابان انقلاب اسلامی ، خیابان ابوریحان، نرسیده به لبافی نژاد پلاک 43، کافه 1848
با سپاس از دوست عزیزم فرانک جواهری برای تهیه ی پوستر و سایر دوستانی که در برگزاری این جلسات بنده را یاری خواهند نمود.
اینجا همیشه پناهگاهی بود واسه همه تنهایی هام، خل بازی هام و جدی بودن های غمناک! کمتر پیش اومده وقتی اینجا می نوشتم به مخاطب عموم فکر کنم و این نه خوبه نه بد. دلیل یا دفاع یا هرچیزی که اسمش رو میشه گذاشت ندارم که ارایه بدم. تنها چیزی که می دونم اینه که دقیقا و عمیقا خود خود من بوده در دوره های زمانی که نوشتم. هیچوقت اینجا خودم رو سانسور نکردم احساسات و اندیشه ام رو بی پروا نوشتم در یک کلام وقتی اینجا می نوشتم چیزی به تخمم نبود جز اینکه خودم باشم. خب آدم ها عوض می شوند الان وقتی به نوشته های قبلیم نگاه می کنم اینو کاملا درک می کنم و جالبه که به نظرم هیچ کدومش احمقانه نمیاد شاید به خاطر این رسالت که همش بداهه بود.
اما حالا اوضاع خیلی دگرگون شده من سالهای سال در انزوا بودم. و درد همیشه هم خانه ی این انزوا بود برایم. حالا شاید تنها فرصت من برای تنهایی چند ساعت در نیمه های شب است. و دلیل این سکوت شاید نداشتن دردهایی از آن جنس است! یا پاییزی که امسال بهار است برایم! آدمیزاد همین است در اوج تمنا نمی خواهد مثل وقتی که حوصله ی خانه را نداری و می زنی بیرون و بعد از مدتی دلت می خواهد سریعتر برگردی به خانه. و فقط در لحظه ی گذار از خانه به خیابان خوشبختی! به همه رفتگانم می گویم و به تو احمد و به تو پریسا در آستانه رفتنتان شمایی که می دانید چقدر برایم عزیز هستید. هیچوقت تهران را به اندازه ی امروز دوست نداشتم با همه ی زخم هایش (به فلانم که دارم شعار می دم منتقد عزیز!) تهرانتان را حراج کنید من خریدارم با همه چیزش، با روی خوش و با روزهای گه اش! نوشتار آدم الکی خوش حوصله ی آدم را سر می برد. من هم از این ادبیات متنفرم.
هرکه رفت تکه ای از ما را با خود برد! اما رفتن تو زخمی است ناشناس، هرچه می گردم بیشتر گم می شود درد می کند و نمی دانم از کجاست. رفتی و ما را به هیچ جایت حساب نکردی لابد..؟ اما خوب است. لااقل برای خودت! نمی دانم! مگر راه دیگری هم بود اصلا...؟ هی چارلی! جای خالی ات درد می کند بدجور... بارها نوشتم این جای خالی رو... چه اینجا چه اونجا چه تو همون دفتر طوسی رنگ! اما هر بار خط زدم مبادا... هی ژاندارک ما! آتش گرفتی در آن کافه! حالا معنای فال آن روز و اشک هایی که آرام و بی پروا می نشست روی بقض ات را می فهمم
هیچ!
هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با من نیست
فقط دارم آهسته به آدمی، به خاطره
یا به آسمان بلند می گویم:
من هم وطنم را دوست می دارم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
درست است که حکم خلاص خیلی ها را درون خود صادر کردم اما فراموش نکردم و نمی کنم. و تو آزی بعد این همه ماه سال پیدایت شده که بر همه ی چیزهایی که روزی دوست اش داشتی من هم یک لایک مسخره بزنی که یعنی آی خوشبختی!؟ حالا آنقدر بزرگ شده ای که حتی یک بار هم به فکر خودکشی نمی افتی!؟ که دنیایت گنده تر و مهمتر از این حرف هاست؟
رییس محترم وزارت علوم و تحقیقات!
این چیزی که اسمش را گذاشته اید دانشـ گا
نه تنها دانش ما را به گا داد. بلکه سیاست ما را ، دیانت ما را ، همه چیز ما را به گا داد!!!
موهای لخت تو
لختی روح من
آبان پشت پنجره
باران... باران!

تولدت مبارک ستی...
تلاطم دردِ
این همه دریا در من!
فروکش می کند
بر ساحل آرام آغوش تو
حالا که آشناست
صدای نفس هایت
حالا عیبی ندارد
اگر زمان از لبه ی بام می افتد
ما که می دویم
ایستاده!
ما که خوابیده
پرواز
پرواز...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
در من ریشه می کنی
وقتی که شانه ی
سرانگشت هایت
بر صورتم
کشیده
می شود
میان بوسه های بی وقفه اش گفت: کاش بتونم واست مثل آیدای شاملو باشم. اما قول بده داغ دارت نشم!
به سیگارش نگاه می کند و می گوید: تا تموم شدن این سیگار یک شعر باقی ست. بخون:
......................................................
سیگار های لحظه ی چشم انتظاریت، سیگارهای بعد در آغوش دیدنت
سیگارهای شعله ور از تو به یک طرف، سیگارهای لحظه ی تاریک رفتنت
سیگارهای خاطره ی روز آمدن، سیگارهای خاطره ی جنگ تن به تن
سیگارهای شعله ور از من به سمت من، سیگارهای خاطره ی تلخ رفتنت
سیگارهای اینکه آیا تو بدون من...؟ سیگارهای اینکه نه هرگز بدون تو
سیگارهای اینکه چگونه...؟ چه می شود...؟ سیگارهای اینکه مبادا شبی زنت...
سیگارهای شعر من از موی تو سیاه، سیگارهای موی تو از رنگ شب سیاه
سیگارهای رنگ شب از دود آن سیاه، سیگارهای عمر مرا دود کردنت...
سیگارهای لحظه ی با تو گریستن،سیگارهای لحظه ی بی تو گریستن
سیگارهای لحظه ی در تو گریستن، سیگارهای گریه رفتن گرفتنت
سیگار را به عشق تو کبریت می کشم، این شعر را به عشق تو کبریت می کشم
من خویش را به عشق تو کبریت می کشم، در لحظه های مثل شعری سرودنت.
......................................................
سکوت می کند لبخند گیجی به صورت دارد .
سرش را روی سینه ام می گذارد و سیگار بعدی را با ته سیگار قبلی روشن می کند.
حتی یک لحظه هم بی کار نبود تا آخرین لحظه خود را به در و دیوار می زد وحرفش را می گفت تا جایی که بگفته ی بانوی بامداد بارها 72 ساعت پشت میز کارش بود.
آیدا در چشم هایم نگاه کرد و گفت: بگذار آنها کار خودشان را بکنند ما هم کار خود را احمد می دانست روزی بچه ها ی ما بزرگ می شوند و راه درست را پیدا می کنند.
از حافظ گفت و اینکه شاملو با حافظ زندگی کرد تا با آیدا... از بهانه ای که گفته ی شاملو ی بزرگ درباره ی فردوسی دست بی خبران داد.
بانوی الف بامداد هرگز خمیده نبود (با این همه چه بالا و چه بلند پرواز می کنی)
ما چهار نفر در خانه ای نفس کشیدیم که شاملو اندیشیده بود زندگی کرده بود..
آیدا طاقت بیرون خانه را ندارد. دل اش می گیرد تنگ می شود برای شاملو
در پشت بغضی که از آیدا پنهان کرده بودم حضور شاعری بود که هرگز خاموش نمی شود.
آیدا به حلقه اش نگاه می کرد و می گفت امروز شاملو برایش زنده تر از سالهایی است که مریض بود و آقایان بی خبر.
سیگارش را دود می کرد در حسرت کوچه ای که در نیمه ماند
از عشق به مردی می گفت که بارها و بارها کوچه را از سر گرفت و سرد نشد...
آیدا از مردی می گفت که زمین گیر نشد نه در زندان ساواک نه آنوقت که حکم تیر بارانش را به همراه پدر صادر کردند نه آن سالها که از چپ و راست خبر مرگ می آوردند. آیدا از بزرگ مرد شاعری گفت که بعد از 18 تیر فقط و فقط زمین را نگاه می کرد . شاملو تیر خلاص را 18 تیر خورد و مرداد یک سال بعد رفت..
به حق، شاملو مهم ترین شاعر بعد از حافظ بود
و حالا آیدا بانویی که شاملو در کنار او طلوع کرد از الفِ بامداد تا الفِ صبح. به دوش می کشد بار غمناک تنهایی اش را...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
در سالمرگ کسی که با شعر هایش زندگی می کنم و به احترام کسی که با او زندگی می کرد.

قصه بگو مادر
گیج خوابم و خوابم نمی برد:
او پاورچین، پاورچین دارد می رود
و تو حتی نمی توانی بگویی چقدر دوستش داری
مبادا بویی ببرد مرگ
مبادا سریعتر ببرد او را باد
پیپ ات را روشن کن دکتر آغاز قصه از یک نیمه شب پاییز بود. اوایل نوامبر، آن شب باران می آمد! آن شب مادرم مرا زایید. همه چیز طبیعی بود. گریه ی نوازاد، سیگار پدر... اشک های طبیعی که یقین از باسن درد نبود. نوزاد به خمپاره های تهران فکر می کرد. خمپاره های عمل نکرده در زیر پوست شهری که امروز رویش قدم می زنم و هر روز به اندازه ی بیست سالی که پدر سیگار نکشید خود را دود می کنم. دکتر آغوش امشب ات را فراموش کن. من از سنگینی جنازه هایی که این شهر روی دوش ام گذاشته می گویم.
جنینی که مست به دنیا آمد و قسم به این پیاله ها راست می گوید هنوز...
بعضی آدم ها مرده گرا هستند. انسان هایی که اولین گریه و شیون هاشان در سوگ مرگ خودشان بود. انسان نعش کش! آره عزیزکم همینطور است من کالبد سیزیف هستم و حکم خدایان ابدی، پیوسته و بدون تغییر است! هروز که چشم باز می کنم جنازه ی همه ی کسانی را که دوست می داشتم بر سینه ام بر شانه هایم سنگینی می کند. بی آنکه از بوی تعفن این مرده ها دستمالی مقابل بینی بگیرم بلند می شوم و کل شهر را گس می کنم. از روی خمپاره های دهه ی شصت عبور می کنم. شرق به غرب شمال به جنوب درد به در شهری می شوم که روزی دوست اش داشتم روزی که جهان زیبا بود به خاطر رسالت اش: که پس زمینه ی تصویر تو باشد
برو دنبال زندگی ات! نه عزیزم بگذار زندگی به راه خودش برود، من هم به راه خودم. مگر نه این است که امروز همان رویای دیروز است. پس تو هم با من داد بزن تا آخرین حنجره ات بگو لعنت به امروز!!! همه ی جان ِ رویا به نرسیدن و دست نخورده بودن اش هست. خانه ی چوبی، تخت دایره ای وسط اقیانوس، عطر نمناک موهایت، صدای پیانویی با بی نهایت کلید به نوازندگی خود خدا....بووومب صدای انفجار خمپاره های دهه ی شصت زیر گام های لنگان لنگان مردی می آید که زندگی واقعی جنازه های بی شماری بر دوش اش گذاشته.
دوئل هیچگاه منسوخ نمیشود یاران! به حساب این همه ماه و سال حکم خلاص هزاران نفر در من صادر شد:
با من بشمار! ده...نه...هشت...هفت.....بنگ! اینبار "زمان" را نشانه رفتیم!
دوباره بشمار من هستم! ده...نه....هشت...هفت...بنگ! ستاره رفت. کجا بودی تا حالا...چرا پشت لبخند های گشادت چیزی از امروز نمی دیدم!؟
دوباره: ده...نه...هشت...هفت....زهره! حرمت!؟ از طلوع پشت مرکز تا غروب لاله! حالا چشم بسته زیر پرچم کدام امام شمشیر کشیدی!؟
دوباره: ده....نه...هشت...بنگ! داداش طاها تیر ات به خطا رفت. زخم پای راست ام اگر چه خوب نمی شود اما مرا نمی کشد! هستی داداشی!؟؟ تا کجا؟ تا خنده های آزادی؟ تا آغوش گریه های تــــــیر؟ داداشی! من هم برادر نداشتم. زخم پای راست ام درمان نمی شود.
ده...نه....هشت...هفت...شش...پنج...چهار...سه....دو......چشم تو چشم! حجم عظیم یک پرده ی مشکی...سجده ای بی اختیار....بنگ! بنگ! بنگ! آری خدا را من کشتم!!!
آماده:
بنگ
بنگ
بنگ
.
.
.
حالا دوبار نشانه می رویم. بشمار:....آتش!....
تیر خلاص را بی آنکه چیزی را شمارش کنی (حتی عشق آن سالهای سگی) ناگهان تو زدی زیبای من. آن هم درست به هدف!!! تو قلب ام را نشانه رفتی ..ملی جان...دلیل زنده بودن ام را...
پیپ ات را روشن کن دکتر این بود پایان ماجرا .
18 خرداد 90
همه چیز خواب بود یک خواب دسته جمعی
الو لورتا، گوشی رو بده به داوسون، عزیزم
من اینجایم
من اینجایم
من اینجایم
و چنان پا سفت کرده ام که اراده ی هیچ خلقی را توان ایستادنش نیست
ای به کفر هایتان سرگرم
من خدا هستم!
و جاودانگی ام جاوید است
هرگز حسین بهرامی را زمین گیر نخواهید دید
همتون برید به درک!!!
بدترین مجازات برای کسی که چیزی را از تو دزدید
آن است که بگذاری با همان چیز زندگی کند...
8بهمن 87 چنین گفت زاویه:
هی آشنا!
درد هایت با درد هایم آشنا نیست
بی خود شیار گنگ زمان را جستجو مکن
این کهنه دلق پوسیده را بر کدام ثبات آویخته اید؟
درد من / یاس من
طریقتی بی پایان نیست که به زمان اش بسپار ام
درد های من
فرمان ایست بر سر همه جاده ها ست
الی آخر...
آدمی بودیم اون موقع واسه خودمون. همون موقع که رو رگ ام با چاقو نوشته بودم
STOP
گفتی نمیر! گفتی...
انگار درست نشنیده بودم که گفتی خودت می خوای چاقو را در آب بشوری..
از ریخت این دنیایی که شماها توش زندگی می کنید حالم به هم می خوره!
پوکر بازی که همه چیزش را باخت
همه چیزش را...
ولی پای بلف آخرش ایستاد!
هی غریبه! دیگه نمیدونم چی باید خطاب ات کنم
فلان آدم های با سیاست را فلان کردم... فاک به هرچه سیاست اصلا/ هیچ چیز این دنیا که ذات اش خوب بود و خودمون گه زدیم توش واسم کوچکترین ارزشی نداره. ارزانی تو که سیگار آخرت خاموش است..
درد من با درد هیچکس آشنا نیست غریبه! اینو زیاد گفتم. درد مقدس است. شما مادر این واژه را هم فلان کردید!
روزی ثبت موقت های این روزها برداشته میشه! اما صبر داشته باش..خسته شدم از این همه خواب عجیب غریب. رخ تو رخ خوبه! چشم تو چشم!!!
كاش من هم مي توانستم مثل آن ها عياشي كنم
بعضي از آدم ها كتاب خوان هستند
بعضي ها كتابخانه
و بعضي نويسنده ي كتاب
اما آخ از كساني كه خود كتاب هستند.
کتاب هایی مندرس
آدم هایی که همه چیزشان دستِ چندم است...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
انقلاب - پاساژ صفوي
هیچ فلسفه ای نتوانست خدا را برایم اثبات کند
در چشم هایم خیره گفتی: خدا زنده است
چشم های تو که دروغ نمی گویند!
آن دختر درست در مقابل من واقع شده بود ، ولی به نظرم می آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمیشد. نگاه میکرد بی آنکه نگاه کرده باشد – از آنجا بود که چشم های مهیب افسونگر ، چشمهایی که مثل این بود که به انسان سرزنش تلخی میزند ، چشمهای مضطرب ، متعجب ، تهدید کننده و وعده دهنده ی او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گویهای براق پرمعنی ممزوج و در ته آن جذب شد – این آینه ی جذاب ، همه ی هستی مرا تا آنجایی که فکر بشر عاجز است به خودش کشید – چشم های مورب ترکمنی که یک فروغ ماورا طبیعی و مست کننده داشت ، در عین حال می ترسانید و جذب میکرد ، مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسانک و ماورا طبیعی دیده بود که هرکسی نمی توانست ببیند ، گونه های برجسته ، پیشانی بلند ، ابرو های باریک به هم پیوسته ، لب های گوشتالوی نیمه باز لب هایی که مثل این بود تازه از یک بوسه ی گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود. موهای ژولیده ی سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و یک رشته از آن روی شقیقه اش چسبیده بود – لطافت اعضا و بی اعتنایی اثیری حرکتاش از سستی و موقتی بودن او حکایت می کرد ، فقط یک دختر رقاص بتکده ی هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد.
حالت افسرده و شادی غم انگیزش ، همه ی اینها نشان می داد که او مانند مردمان معمولی نیست ، اصلا خوشگلی او معمولی نبود ، اندام نازک و کشیده با خط متناسبی که از شانه ، بازو، پستانها، سینه، کپل و ساق پاهایش پایین میرفت مثل این بود که تن او را از آغوش جفتش بیرون کشیده باشند – مثل ماده ی مهر گیاه بود که از بغل جفتش جدا کرده باشند.
لباس سیاه چین خورده ای پوشیده بود که قالب و چسب تنش بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب آخری که مثل هرشب به گردش رفتم ، هوا گرفته و بارانی بود و مه غلیظی در اطراف پیچیده بود – من یک نوع آزادی و راحتی حس می کردم و مثل این بود که باران افکار تاریک من را می شست – در این شب آنچه نباید بشود شد- من بی اراده پرسه می زدم ولی در این ساعت تنهایی، در این دقیقه ها که مدت آن یادم نیست ، خیلی سختتر از همیشه صورت هول و محو او جلو چشمم مجسم بود.
جلوی در خانه که رسیدم بی اراده چشمم به طرف هیکل سیاه پوش متوجه شد و دو چشم مورب ، دو چشم درشت سیاه که میان صورت مهتابی لاغری بود ، همان چشم هایی که به صورت انسان خیره میشد بی آنکه نگاه بکند ، شناختم ؛ این هیکل سیاهپوش او بود – مثل وقتی که آدم خواب می بیند و می داند که خواب است و می خواهد بیدار شود اما نمی تواند، مات و منگ ایستادم ، سر جای خودم خشک شدم – یکمرتبه به خودم آمدم کلید را در قفل چرخاندم ، در باز شد ، او مثل کسی که راه را بشناسد و بداند کسی آنجا نیست! ، از لابی که نیمه روشن بود گذشت. در خانه را باز کردم و خودم را کنار کشیدم. از کنارم عبور کرد رفت و در اطاقم را باز کرد و من هم پشت او وارد اطاق شدم. دستپاچه چراغ را روشن کردم ، دیدم رفته روی تخت من دراز کشیده. صورتش در سایه واقع شده بود. نمیدانستم که او مرا می بیند یا نه ، صدایم را می توانست بشنود یا نه ، نه حالت ترس داشت و نه میل مقاومت. مثل این بود که بدون اراده آمده بود.
آیا ناخوش بود؟ او بدون اراده آمده بود – در این لحظه هیچ موجودی حالتی را که طی کردم نمی تواند تصور بکند- یک جور درد گوارا و نا گفتنی حس کردم – نه ، گول نخورده بودم – این همان دختری بود که بدون تعجب ، بدون یک کلمه حرف وارد اطاق من شده بود؛ همیشه پیش خودم تصور میکردم اولین برخورد ما در این مدت کوتاه...
این حالت برایم حکم یک خواب ژرف بی پایان را داشت. این سکوت برایم حکم یک زندگی جاودانی را داشت ، چون در حالت ابد و ازل نمیشود حرف زد. برای من او در عین حال یک دختر بود و یک چیز ماورا بشری با خودش داشت. صورت بی نهایت سفید و مهتاب گونه اش یک فراموشی گیج کننده ی همه ی صورتهای آدم های دیگر را برایم می آورد – به طوری که از تماشای او لرزه به اندامم افتاد و زانو هایم سست شد. در این لحظه تمام سرگذشت دردناک زندگی خودم را پشت چشم های درشت، چشم های بی اندازه درشت او دیدم ، چشم های تر و براق ، مثل گوی الماسی که در اشک انداخته باشند...
صورت مهتاب گونه اش همان حالت آرام و بیحرکت را داشت ولی مثل این بود که لاغر تر و تکیده تر شده بود. همین طور دراز کشیده بود ناخن انگشت سبابه ی دست چپش را می جوید – رنگ صورتش مهتابی و از پشت رخت سیاه نازکی که چسب تن اش بود ، خط ساق پا ، بازو و دو طرف سینه و تمام تن اش پیدا بود. برای اینکه او را بهتر ببینم خم شدم. اما هرچه به صورتش نگاه کردم ، مثل این بود که او از من به کلی دور است- ناگهان حس کردم که من به هیچ وجه از قلب او خبر نداشتم و هیچ رابطه ای بین ما وجود ندارد.
خواستم چیزی بگویم ولی ترسیدم گوش او ، گوشهای حساس او باید به یک موسیقی دور آسمانی و ملایم عادت داشته باشد.
برای اولین بار در زندگیم احساس آرامش ناگهان تولید شد.
صندلی خودم را آوردم کنار تخت گذاشتم و به صورت او خیره شدم – چه صورت بچگانه ، چه حالت غریبی! آیا ممکن بود که این دختر ، این فرشته ی عذاب (نمی دانم چه چیز می شد خطابش کرد.) آیا ممکن بود که این زندگی دوگانه را داشته باشد؟ آنقدر آرام، آنقدر بی تکلف؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
حالا من می توانستم حرارت تن اش را حس بکنم و بوی نمناکی که از گیسوان سنگین سیاهش متصاعد میشد ، ببویم – نمی دانم چرا دست لرزان خودم را بلند کردم! چون دستم به اختیار خودم نبود و روی زلف اش کشیدم – زلفی که بیش از شب سیاه بود و همیشه روی شقیقه هایش چسبیده بود. بعد انگشتانم را در زلفش فرو بردم – مو های او سرد و نمناک بود....
.
می خواهم پرواز کنم در جهانی که از دست های من جان یافته است. شانه هایم سبک... دل ام خالی... هوشم مست. ومن به دیوانگی کامل باز گشته ام.
اما تو چه؟ تو چه می فروشی دخترک غم زده ی من؟
باید همه چیز را هر چیز را مفت خرید و در پاچه ی این ملت غمزده فرو کرد. فرو می کنم. مگر درد را احساس نمی کنی؟
آزادی / خیانت / تکیه / فرار
می دونی مشکل تو چیه؟ تو می ترسی! تو از همه چیز فرار می کنی؟ اصلا واسه چی می خوای بری خارج؟ تو در برابر هر مشکلی دست ها تو از سر تسلیم بالا میاری! (جدایی نادر از سیمین)
روزگاری بود که هیچ چیز مرا نمی ترساند و من آااای دلتنگ بودم برای لحظه ای ترس. حتی برایش از پشت بام، آویزان تاب می خوردم. کپسول اکسیژن ام را قطع می کردم. دست آخر قرص هم خوردم. کاش آن روزگار ازراعیل از من نمی ترسید...
و تو این را دیده بودی. دست کم شاهد بودی خیلی ها پای آن ارتفاع بودند و دیدند چطور برایت دست تکان می دادم و زیر لب نام ات را تسبیح می انداختم
آقا عمو یک دست داشت. روایتی هست از آقا عمو که (در یک روز زمستانی پر از برف باید باری را در کولاک شدید به شهر می برد. در وسط بیابان گله ی گرگ ها به سمتش حمله می کنند. او با آرامش یک حمد می خواند و گرگ ها در جایشان میخکوب می شوند. سپس به راهش ادامه می دهد.)
من سخت به این داستاد اعتقاد دارم!!! آقا عمو می گفت: فلانی! ولله در زندگی ام از هیچ چیز نترسیدم و عجیب مردی بود آقا عمو که هرگز...
می دونی مشکل تو چیه؟ تو می ترسی! من هم بعد از سال ها ترسیدم (من از حدیث دیو و دوری از تو می ترسم ری را)
تو را که از دست داده.....ای مرا. حالا دیگر نه از تو می ترسم نه از حدیث دیو.
حالا هی بخواب. هزار بار هم که بخوابی یا به خواب بزنی دیگر نمی ترسم. زیاد بخواااب مثل آن روز که حرف هایم را نوشتم (حرف های که دو روز قبل اش به خط آغوش ات نوشتم که تو نخواندی، نشنیدی حدیث من با تن ات را..) وآن راه طولانی را بی پول و گرسنه آمدم و به اجبار پیاده برگشتم
"حالا آنقدر بخواب که..."
آخر چه می فروشی دخترک غم زده ی من؟
حماقت / مرگ یک دوست در دست هایت / شوهر اجباری
می خواهم پرواز کنم در جهانی که از دست های من جان یافته است. شانه هایم سبک... دل ام خالی... هوشم مست. ومن به دیوانگی کامل باز گشته ام.
بعضی داستان ها با ارزشتر از اونی هستند که نوشته شوند.
باید چی کار کرد؟ همه یک صدا فریاد زدند آخ از چشمانت چشمانت چشمانت.. و آخ از چشم هایش. 1+25 دلیل، برای نخواستن تو یعنی نخواستن هیچ چیز
یادته علی صالحی کی اینو گفت؟
کاش از پشت این دریچه ی بسته
دستِ کم صدای کسی از کوچه می آمد
می آمد می پرسید
چرا دل ات پرُ و دستت خالی وُ
سیگار آخرت... خاموش است؟
و تو فقط نگاهش می کردی...
-
روزی کسی آمد اینجا و گفت هیچکس به تو نمی گوید به دیار شکست خوردگان خوش آمدی! عزیز دل کسی چیزی نگفت من هم منتظر نماندم. اینبار حتی منتظر باران حتی منتظر برف سه شنبه حتی منتظر او قبل از شیهه ی اسبی که صندلی چوبه دارم را می کشد. انگار کسی، چیزی... "بووووووووومب" سینما پاردیزو منفجر می شود. "اِلنا" از خواب می پرد. بعضی از داستان ها با ارزش تر از اونی هستند که نوشته شوند. بعضی از پست ها باید برای همیشه ثبت موقت بمانند.
آلفِردووووو... وهزاران آلفردو میان ما بود! به چند طریق می توان من و آلفرودو ها و او را در یک جهان قرار داد طوری که من و او هیچگاه کنار هم و برای هم نباشیم.
و هزاران آلفردو میان ما بود! آلفردووووووووو
-
مهشید (فریاد می کشد): یه ذره به فکر من و بچه ات نیستی..سرتُ کردی تو اون کتابای لعنتی می خوای همه خفه خون بگیرند؟... نه! نمی تونم دیگه تحملت کنم
هامون: تو می خوای من اونی باشم که واقعاً خودت می خوای "من" باشم.؟ اگه اونی باشم که تو می خوای دیگه "من" نیست. یعنی منِ خودم نیستم. خب آره یعنی تو اصلاً تو این دو سال....
-
باید چی کار کرد؟ باید فحش ناموس داد به آلفردو؟ به اون روانشناس دیو,نه (سماواتی) که مهشید پیشش می رفت. یا باید حرام زاده ها را سلاخی کرد؟... شاید باید مثل یک مرد چتری گرفت و زیر همین باران نیمه شب اسفند رفت و رفت و رفت....تا تو طرح ات را بکشی.
من شاعر زخمی تیر 88 بودم که در دال اسفند جان می دهد.
حالا تنها همین چیزها از دستم بر می آید اینکه هنوز خیابان دانشگاه را تا الغدیر دنبال آن حلقه ی مشکی بگردم اینکه چشمانم را از دنیا خالی کنم و ریه هایم را از تو پر کنم اینکه اولین بوسه بودی و آخرین اش هم باشی و اینکه هنوز سه تا نقطه باشد پایان حرف آخر...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
با هر جمله ی زهرآلودت آمار سیگام را بالا می بری. خودت را بالا بکش میان این همه سری که بالای دار است. شکوفا شو از تخم این تخم سگ ها
دعوای ما بر سر سبیل بود زیبای من: سبیل هرچه بلندت نکوتر. نیمی به کون دشمن نیمی به کون دوست
حالا که آبنباتم تمام شده تفو می کنی؟ تفو کن! تفو کن به هرچه شرافت آدمی. با چای آخرت شکلات بزن ما به سنت آبنبات پایبندیم.
عزیز دلم، ایده آل من لحظه ی نخستی است که موهایت را تمام کمال دیدم وتخمه هایی که بالا جمشیدیه می شکستیم و تفو می کردیم نثار این روزهایی که گه گرفته تمام واژگانش را
دهانت را ببند آمار سیگارم بالا می رود. تنها چیزی که توانستم به تو بفهمانم این بود که مرا نمی فهمی. حالا دو راه بیشتر نیست یا مرگ تدریجی یا سکس آزاد. حالا لذت انگیز ترین چیز برایم این است که این پست را هم نمی فهمی. تکیه ات به خدا باشد جان دل. به موهای سیخ و صورتک های بی سبیل که نمی شود تکیه داد. (بگو ببینم "تکیه" کردنی است یا دادنی!) چشمانت چه برقی دارد وقتی این تکیه را می خواهی برایم تشریح کنی و می مانی و فرو می روی در چیزی شبیه همین لجنی که گفتی برای خودم ساخته ام. من درخت شده ام، ایدئولوژی ام را که سر بریدی. تبر را بردار ریشه را بزن! هنوزآمار سیگارم از پول ته جیبم بیشتر است بید مجنون من کمرت بیش از این حرفها تاه شده. "تکیه" را نمی فهمد (نمی بیند). احساس من از تکیه بودن احساس دختری است که بعد از همبستری می پرسد راضی بودید؟ بی ربط بخوان مرا چون خودم هم نمی فهمم.
این ایده آل بدون ایدئولوژی کسانی هستند که تحصیل می کنند و در نظام های بورژوازی بردگی می کنند تا سری در بیاورند میان بی سرهای مکانیکی و بعد بمیرند مثل سگ!!
چشم هایت را بدزد از این کلمات گه گرفته . آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم.
عاشقم که بودی اراده ام جهان را تکان می داد. حالا سرت هوای کدام سودا را کرده که شل و ول می خوانی مرا. تبرت را تیز کن ریشه های این درخت انتظار دست های تو را می کشند. مگر دل ات را به هیچ خوش نکردی . خوشی ما آویخته ها در قرونی که هنوز نیامده این نیست. ایده آل من لحظه های بکر لب حوض، چای، شعر، پاره های خاکستر است. نه همبستری با احساس ترس و لرز(!)
دلم، گلم، بهشت آن سوی آب ها با جهنم اینجا تفاوتش در تعداد هیزم و میزان آتش است همین.
عزیز اولین بوسه ی بی اختیار عزیز ترانه های سربسته ی خرداد....تیر، مرداد
حال همه ی ما خوب است هواهم عالی است به لطف بادهای به غبغب انداخته ات هنگامی که احساس هدفمندی می کنی. هوا عالی است به لطف باد هایی که از جانب خاله جان می آید. به لطف مادرها و خواهر هایمان که هیچ چیز یک فیلسوفِ شاعر دلقک برایشان دلخوشی ندارد. به خدا هوا عالی است. هوای رسالت، گلبرگ، ایستگاه مینی سیتی. حال همه ی ما خوب است و کمرمان تکیه گاه استوار.
بی شرم شده ایم حالا جلوی اولین دکه های سیگار حتی داروخانه ها. اولین کام/ اولین نگاه/ اولین شعر. حالا همه شان درد میکند. درد می کند (تو از اول بخوان. من از آخر!)
هیچ چیز به قدر موسیقی اینجا مرا به خود باز نمی نهد. واسه اینکه همونی بشی که بودی باید 6 روز هفته روزی 6 ساعت اینو گوش بدی و فقط همینو گوش بدی و سیگار و اتوبان و اخلاق سگی!
همینه همینه باید بشی همونی که می خواستی بدست بیاری ولی روبه رو ایستادی و خوار مادر آینه رو آره!
عشق آدم رو سبک نمی کنه در حقیقت چیز می کنه! می دونی چیه عزیزم؟ خاک تو سر من که خاک تو سر تو. بی ادب(!) هَه. ولع نداری. منم ولع نوشتن ندارم. پاک کن هر گهی که اون خراب شده رو گرفته! این بی ناموس ها امکانات خوبی برای شما در نظر گرفتند. بیا اصلاً دست جمعی پاک کنیم. آتش بزن به هرچه ملافه به هرچه شعر...با قلب گه گرفته ات چه می کنی!؟
در نقد اصول اخلاق هربرت اسپنسر می گویند: کمتر اصل اخلاقی در میان مردم مغرب زمین می توان یافت که در جایی از دنیا به نظر مخالف اخلاق به آن ننگرند. تنها تعدد زوجات نیست بلکه خودکشی و قتل هموطن و حتی قتل پدر و مادر در میان بعضی اقوام عمل اخلاقی عالی محسوب می شود.
راننده سالهاست که سیگار بهمن میکشد. مسافران را خارج از ایستگاه هم سوار و پیاده میکند. با گاز و دنده ی این اتبوس های به قول خودش زپرتی مشکل لاینحل دارد. سی و یک سال راننده ی شرکت واحد بوده. . غبار زندگی امیخته با مرگ بر صورت لاغرش نشسته. صدایش صدای خسرو شکیبایی است همیشه افسوس اتبوس های دو کابینه را دارد می گوید: «اکاروس های دو کابینه قوی بود مثل این اتوبوس های زپرتی نیس که. سه تا از اینا رو اگه بذاری توش می بره بـــــله موتورش مال آلمان شرقیه. می گویم «مال مجارستان بود.» تکذیب می کند: «نــــه مال آلمانه، آلمان شرقی.» گفتم: «شما استادی.» سکوت می کنیم.
[لعنت به من. چرا صدام رو بلند کردم. شارژ ندارم احوال رسیدن ات را بگیرم. اس ام می زنم]
ادامه می دهد «به موتور اکاروس ها نرسیدن. باس تعمیراساسی میشد. اگه میشد چی میشد. تو جاده لشگرک سواری به گردش نمی رسید» گفتم: «خب موتورشون آلمانی بود» با لذت حرفم را تایید می کند: «میگم که مال آلمان شرقی بود»
[عزیزم را از اس ام اس حذف می کنم و می فرستم.]
راننده یکنفر را کشته است. عابر نبود پیکان بود. راننده سالهاست سیگار بهمن می کشد. دوست ندارد از آن حادثه زیاد حرف بزند. گفت« هفت ونیم میلیون دیه شد. یه سال ام حبس کشیدم.حبس رو باید راننده بکشه.»
..............................................................................
حالا پیشنهاد دیدن روانشناس را می پذیرم فقط چند شرط دارد: سن اش 32 تا 43 باشد. فلسفه خوانده باشد. گه نباشد. با دماغ فیل نسبت نداشته باشد.ویزیت اش بورژوازی باشد مسئله ای نیست. غم نان فلان! چشم های او را دیده باشد و تجربه ی یکبار خودکشی را داشته باشد ترجیحا خودکشی موفق
آخ... تو روحت
بزن به چاک لعنتی! بوی دهن ات رو بفهم؟ دهانت را می بویند دل ات را به گا می دهند. روزگار...
کوه ها با هم اند و تنهایند
همچو ما، با همان ِ تنهایان
- آخرش چند؟ 5میم 300 ......- آخرش رو چی می بینی عزیزم؟ : آخرش..بلیط....سفر....نارنجی!؟ - و تو نگفتی چند بلیط و نگفتی به کجا!؟ ...(همینجا گفتم که یادم نره! دارم حواسم رو جمع و جور می کنم. به یه چیزایی از گذشته نیاز دارم
برخیز ای داغ لعنت خورده/
پ ن
صاعقه پیوند آسمان وزمین بود
می دویدم در بیکران دشت
دست هایم برای این همه زخم کافی نیست
با صاعقه ای
خود را در کافه ای دور
به آغوش تو یافتم
سیگاری آتش می زنم
خاکستر سیگارم را
در فنجان چای می ریزم
فنجان زهرمار را تا ته می نوشم
سیگاری آتش می زنم
و خود را دود می کنم
تا آن دشت بیکران
آنجا که دست هایم
برای این همه زخم کافی نیست !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گیج شدم عزیزم من این شعر رو که تو دفتر تو نوشتم خودم نداشتم(!). تو پست کردی یا من!؟ کیـــــــــــــــــــــــــــــه ؟؟؟؟
آخرین تصویر را به یاد ندارم. شب بود. مبل بود. همین مبل با حسیرهای شکسته درست از همین نقاط شکسته بود. میز همینجا بود که هست. نور خانه همین اندازه بود. قرار بود سه شنبه برف بیاید. من به همین اندازه دیوانه بودم. دسته ی چاقو قهوه ای بود همین رنگی که الان هست. تیز بود. دست هایم همین بود که هست. اما این رگ همان ر..گـ... نیست قسمتی از آن نیست!
آخرین تصویر را به یاد ندارم! چشمانم سرخ است و داغ. سرم در تمام مدارها می چرخد؟ شما در آخرین روز ماه مهر ساعت 10 شب کجا بودی؟؟؟
من!؟ آخـ...رین روز؟............/ آخرین تصویر را به یاد ندارم.
ترسیده بودم. درست به اندازه ی امشب به وقت زمین!
آن شب چاقو رو برداشتم. تک تک رگهایم را بریدم. بیمارستان!؟ نه؛ من مرده بودم! و ساعت روی 10 و 5 دقیقه شب ایستاد..