|
بداهه نویسی های زاویه
|
پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
بر آنم که باشم
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند من اند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند
تا در یابم
شگفتی کنم
باز شناسم
که ام؟
که می توانم باشم
که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گرانبار شود
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
در سفرم به سوی تو
به سوی خود
به سوی خدا
که راهی است
نا شناخته
پر خار
نا هموار
راهی که باری در آن گام می گذارم
که قدم نهاده ام و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گل ها را
بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را
بی آنکه به شگفت در آیم از زیبایی حیات
اکنون مرگ می تواند فراز آید
اکنون می توانم به راه افتم
اکنون می توانم بگویم که زندگی کردم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
این شعر را با صدای شاملو در اینجا بشنوید
وقتی زاویه گریست...
- سلام آقای بهرامی، کجایی؟
: من اومدم خرید کنم
- آقا شماره ی خانم مدیر رو یاداشت کنید همین الان خیلی فوری باهاش تماس بگیرید کار خیلی واجبی باهاتون دارند.
: صبر کن مهندس... (یک دویست تومانی کهنه از ته جیبم پیدا می کنم که روش یاداشت کنم)
: بگو مهندس یاداشت می کنم
...۰۹۱۲
: متشکرم. خداحافظ
- خدا نگهدار
(روبه روی دکه) : آقا دو نخ سیگار بده
(دویستی را بهش می دهم)
آخ! شمارش چند بود!؟؟؟
.
.
.
به درک! در عوض سیگارم را می کشم.
شعور بلاگفا نمی رسد تو که می دانی من کاری به کار ساعت ۱۲ به بعد ندارم هنوز هم برای من ۱۲ آبان است. هنوز سه شنبه!
بانو! نبتی هم که باشد نوبت ماست اینبار تولد من سه شنبه بود و آسمان چه دل پری داشت امشب. زار زار گریست به حال من.
نفس نفس! زیر باران نوامبر وسط خیابان باید بدوی، بدوی تا به رئیس ات برسی با تحقیر فراوان. و آدم هایی که می خندند به سگ۲ زدنت....آن وقت چه می فهمی؟ چه می فهمی زاویه، که کسی می خواهد تولد نکبت بار ات را تبریک بگوید. چه می فهمی جماعتی که در خانه ی پدری....
چه سخت است احترام به کسانی که چند وقت پیش داخل آدم حسابشان نمی کردم و حالا باید...
با دل گرفته و بغض نفس گیر:
چه کرده ای با خودت زاویه؟
.
.
.
اینبار راهی که آمده ام را تمام می کنم! به هر قیمتی!!!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
یاد باد بار هستی

ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری
برحذر باش که سر می شکند دیوارش
زاویه: هفت عدد مقدسی نیست!
- چرا هست!!! چون تولد منه!!!
: هفـــ۷ــت هم یک عدد است مثل بی شمار عددی که نمی توانی بشماری....مثل بی شمار غمی که بر دل من نشسته است...
خاطره یا خیال. چه فرقی می کنه:
- ببینم! تو چرا واسه تولد این دختره کادو دادی؟؟ هاااا!!!؟؟؟
حرف های چرندی که می دانستم روزی مثل امروز خواهد آمد و من خواهم گفت که هیچش ارزش نیست
- تو چرا به همه کادوی تولد کتاب میدی؟؟ حق نداری واسه تولد من کتاب بخریاااااا
زاویه: من حق ندارم به تو هیچ کادویی بدم! خودت گفتی: هدیه، کادو، سوغاتی...ممنوع! نمی خوام ازت یادگاری داشته باشم
« یادم نیست! تو چیزی گفتی بعدش؟»
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
این هم هدیه تولدت!
همانطور که خواستی کتاب نیست! یک پست وبلاگ است همین!
می دونستم با این هدیه سوپرایز نمی شوی! لابد اگر این پست را هدیه نمی دادم سوپرایز می شدی! نه؟
تو عادت داری بعد از مدتی کادو هایت را پس بفرستی. این رسم شما فلان ها... است! اما هدیه ی مرا لازم نیست بعدها پس بدهی! جنس مفت پس گرفته نمی شود!!!
پ ن
زاویه فراموش ات نشود که آنها گربه صفت بودند. نفرت ات را... خشم ات را...
دوشنبه ۴ آبان ۲۴:۱۳
لابد با خودت فکر کرده ای زاویه امروز جشن خواهد گرفت
آسمان هم که بارانی است...
.
.
.
.
به درک که بارانی است!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
امروز حالم از واژه های دلتنگی، دوستت دارم، باران، بوسه و چرندیاتی از این قبیل به هم می خورد.
بیشتر فکر کنید!!! انصراف؟ اونم حالا...آخه برای چی؟ این همه شما واسه اینجا زحمت کشیدید!...
«فرصت نداشتم حرف هایش را بشنوم. انگیزه ای هم برای شنیدن نداشتم. من شاید دیگر هیچ وقت این آدم ها را نبینم. باید همه ی این آدم ها را از زندگی ام بیرون بکشم»
- اما پشیمون می شوید!!! من می دونم! اصلاً مگه شما همیشه نمی گفتی همه جا همینطور است و انسان هیچ کجا خوشبخت نخواهد بود...
: هنوزم همین رو می گم اما آسمان مال من است (چشمک می زنم)
«شانه هایش را از سر ناکامی بالا انداخت»
فرصت زیادی ندارم. احساس "مادر" در فیلم حاتمی را دارم. باید خود را برای یک جور مردن آماده کنم.
برای آنکه همه چیزم را از دست ندهم سعی می کنم هرشب حتی شده برای لحظه ای شنیدن! به این خراب شده سری بزنم.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن
هیچ چیز بر ثبات خویش استوار نیست
آبــان امسال هم مثل هر ســال نیست
زندگی ام با سرعت وحشتناکی روبه تغییر است
کوله بار را باید بست به جایی که برای اندیشه ات حداقل یک چاپ خانه باشد...
همین!
نترس زاویه! طبیعت آنقدرها هم بی رحم و بی روح نیست. زمین گرم می شود اما فراموش نکن که امسال هم برف خواهد آمد و تو باز مرد تنهایی خواهی بود که با عروس خدا وصلت می کند. امسال هم برف خواهد آمد و تو خواهی بود با یک دستمال سفید، پاکتی سیگار و دفتر کوچک شعرت. آنگاه بغض ات را در هوای آسمان آه خواهی کشید، آن وقت آسمان آنقدر خواهد بارید که گیسوانت همسال دل ات شود، در آن آلاچیق که یگانه بود در آن آلاچیق که اجتماع یک نفره ی تو را سرپناهی خواهد بود که از تمامی سقف های این جهان ظلمانی بی نیاز خواهی بود.
همیشه این تویی که می رویُ همیشه این منم که می مانم. هیچگاه تصور نمی کردم بتوانم از آدم هایی که در زندگی ام وارد شده اند متنفر شوم...یکی بود یکی نبود(!) آفرین! لابد تو لیاقت نفرت مرا داشته ای.
موبایلم را خاموش می کنم. سرگردان با یک دوربین از خانه بیرون می روم به مقصد هیچ....حالا هیچ کجای جهان روح سرگردان مرا آرام نخواهد کرد.
هی پسرک نیاوران نشین! .... تو برو با آن دختران رنگارنگ که تعفن مرا بر می انگیزند لاس بزن! که من لحظه ای هم صحبتی با این پیرمرد دستفروش کتاب را به آن کودن هایی که سمبل شهرک غرب اند نمی فروشم.
- چطری پیرمرد؟
: به به آقای صادق هدایت! خوبی؟ چه خبر؟
- بدبختی
: خوبه پس یک قدم از بیچارگی جلوتر رفتی (می خندد)
پیرمردی است که یک کلاه خسته به سر دارد با سبیل کوتاه خاکستری رنگ و قدی متوسط. حیف! این بار هم عکس نگرفت. در زندگی اش تا به حال عکس نگرفته و هیچ دلش نمی خواهد بعد از مرگ هم از او یادی شود. از "کارو" صحبت می کنیم از نامه ی سرگردان یک کتاب فروش به پیر می فروش.
در این دنیای مست و خراب، هیچ کس به اندازه ی او اشک ماتم زده در سینه ی مسلول این کتاب ها را نمی فهمد...

کسی به موسیقی ما تجاوز می کند
شخص دیگری با پخش شدن موسیقی تجاوز یافته
به شخص تجاوز کار، تجاوز می کند
ها ها ها
این بود چرخه ی متجاوزان فاسد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ ن ۱
این پست های آخر را همینطور از سر بی حوصلگی گذاشتم
خوش باشید جماعت بلهوس
که چرخ تمنایتان به طور وحشیانه ای بر مدار لذت موقت نفسانی می چرخد.
پ ن ۲
مرا برگزیدند
برای دل های کوچک اشان
که به شکست فرو می رفت
مرا برای بندانداختن ِ چینی دل هایشان
می خواستند
تا هنگامی که جان یافتند
با غرور ِ تجربه ی زننده ی خویش
با بازوان پیروزمند
در گریز از مرگی که از چشمه ی ناکامی
حیات می خواست،
حیات خویش را باز یابند
آنگاه مرا چون کتابی مندرس
که ورق خورده بود
در باد سهمگین عادتی یکسو
رها کردند
من این آشوب را
بارها و بارها به جان خریدم....
به موسیقی اینجا، به تنهایی من، به همه چیز تجاوز شده !!!
اونم چطوری؟ نصفه نیمه... ای وااای! هنوز یک بار کامل پخش نشده، دوره می افتد...انگار که آدم بی پناهی را سلاخی کنی. بعد مداوا کنی، بعد دوباره سلاخی کنی...آنجا اوج ندارد بالا پاین نمی برد...به موسیقی ما خراباتی ها تجاوز شده...آن موسیقی نصفه، میل به سیگار را می کُشد...انگار کسی جایی نشسته باشد و به غصه ات بخندد...بدتر از این حرفا...انگار به نغمه ی زندگی ات، به تنهایی ات تجاوز کرده باشند.
رفتم سره کووووچه....یه پاکت سیگااار بگیرم....(با ساز و آواز نامجو)
حسرت این شعر ماند بر دل من
که روزی اینجا بنویسم:
امروز مسافر ما هم به خانه برمی گردد ...
و او در هوای ابری در باران پاییزی نقش نداشت. نمی دانم کدامین سال از کدامین قرن بود، روزهایی شبیه همین روزهای ۸۸. آنقدر نبارید و نبارید و نبارید تا ۲۰ نوامبر. شایدم ۲۱....آن روز هوا ابر شد و بوی ناودان می آمد. آن روزها، روزگار تلخی داشتم تلخ تر از حالا. آنقدر که این روزها در برابرش حکم بهشت و عوالم جنات تجری من تحت الانهار دارد. سه شنبه بود، خوابگاه دختر ها آتش گرفته بود. همه در هیاهو بودند و مذکر ها اعتصاب کرده بودند برای مونث ها و من سایه ی مرگ بودم که از میان آنها می گذشت و فکر می کرد "تو" آن سوی جهان چقدر خوشبخت خواهی بود. چقدر تولد ات مبارک است و چقدر من تنها هستم. و چقدر باران می بارید انگار کودکی دنیا آمده باشد یا گلی شکفته. تو مثل یک امام زاده شب قبل از میلاد را جشن می گرفتی و لابد چقدر مست بودی که بعد ها گفتی بدترین مبارک باد را از دهان من شنیدی.....به هر حال آن روز باران می بارید و او در هوای ابری، در باران پاییزی نقش نداشت. حالا یک باران پاییزی برای این روزهای سگی نمی بارد و نام خودش را گذاشته آمرزنده و مهربان (!)
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
تفال به قران
ای پیامبر! ما همسران تو را که مهرشان را پرداختهای برای تو حلال کردیم، و همچنین کنیزانی که از طریق غنایمی که خدا به تو بخشیده است مالک شدهای و دختران عموی تو، و دختران عمهها، و دختران دایی تو، و دختران خالهها که با تو مهاجرت کردند و هرگاه زن با ایمانی خود را به پیامبر ببخشد چنانچه پیامبر بخواهد میتواند او را به همسری برگزیند؛ اما چنین ازدواجی تنها برای تو مجاز است نه دیگر مؤمنان؛ ما میدانیم برای آنان در مورد همسرانشان و کنیزانشان چه حکمی مقرر داشتهایم ؛ این بخاطر آن است که مشکلی بر تو نباشد ؛ و خداوند آمرزنده و مهربان است!
«الأحزاب/50»
تهران بی رخ یار
تهران بی رخ یار
تهران بی رخ یار
چه بگویم سخنی نیست....
به قول آن شاعر گمنام که لکنت زبان داشت و پاهایش لنگ می زد:
من بودم و او
یکی بود
یکی نبود.
بعد ها آنانکه مرا می شناختند خواهند گفت مرد تلخی بود که سیگاری به لب داشت و می گفت:
زندگی هیچش ارزش نیست
من در تیغ تیز نگاهت
مردانه جان خواهم داد
آسوده باش
که مرگ شاعر
چون مرگ یک قاصدکِ سرگردان
هیچ از جهان نمی کاهد
قدیسه ی پریزاد من
که چشم هایم لایق روی تو نبود
که دست هایم را تاب نوازش دست هایت نبود
و لب ها، و لب هایی که خاکستر می شد.
آسوده باش
من در این شعر خواهم پژمرد
من اوج را در نگاه تو
تپه هایی خاطره انگیز یافتم
و می دانم
در زاویه ی آزاد تو
قله ی عشق از تپه های اوج
بالا خواهد رفت
نمی دانم از خاطره ها
شراب چند ساله خواهیم انداخت
بطری آب
نظرات سپید
چند خطی بر دست
سرقلیان صورتی
و امضایی که پای عمق چشم هایت انداختی
پاک و یگانه بود
و ما پشت دلبستگی خاطره ها بزرگ خواهیم شد
من و تو قطار اکنون را ترک گفته ایم
تو اگر خط نگهدار خاطره ها شدی
سوزن بان پیر را از یاد نبر
همه چیز مثل رویا بود...انگار آن روزها در جهان دیگری می زیستیم...انگار تنها من بودم و تو...حلقه ی سبز حلقه ی سبز حلقه ی سبز....می خواهی در این اشک همراهم شوی؟ خیال می کنی به این جهان آلوده شدم؟ من هنوز حسین تو ام...همان جغد ِ پیر ِ زاویه نشین...این جهان، این جهنم را رها کن...بیا برویم به همان خلسه ی دلنشین. بیا سه شنبه هایمان را از دنیای این آدم ها پس بگیریم...بعد از تو سه شنبه ها درد شد، خون شد، جهنم شد. و همه ی روزها سه شنبه بود. هاله ی میان ما زمینی نبود...توهم نبود...ما به زمان نیاز داشتیم تا این ها را بفهمیم. بیا تمام کتاب ها را، تمام تقویم این سال ِ پر از درد را به آتش جنون ایمان بسوزانیم. فقط ابرهای شلوار پوش را بردار و بیا....
حداقل آن است که می توانم بگویم: نمی توانم بگویم. خوب می دانی وقتی مدتی اینجا دچار خفه گی مجازی می شود. با یک شعر و لینک و این مزخرفات سکوت اش را نمی شکند. بعد از مدتی خفه گی دچار جنون می شود. زاویه گفت: چه کرده ای با خودت حسین. با همه جمع چه تنها نشسته ای! چه ویران نشسته ای! باید بروم جایی گم و گور شوم و عصاره ی زندگی ام را در حوس یک پیاله میزان کنم
این پی ام های آخر این پی ام های الکی حکم شب هایی را دارد که حالم خراب است و تنها یک نخ سیگار دارم و مجبورم فیلتر اش را هم بکشم! چیزی که هیچ به من نمی دهد. پی ام هایی که با یک اُکی تـَنکس خاتمه میابد. و ما دل تنگ می شویم برای آن روز ها که برف ریز و تندی می بارید آن برفی که در آن دست هایت سرد بود و من تلاش می کردم با شعر های بیگل گرم شان کنم:
دلتنگی های آدمی را
باد ترانه ای می خواند
رویا هایش را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند.
امشب ستاره ای در آسمان نیست یک عده ابر سرگردان برای دلخوشی من: که شاید باران بیاید و مشتری که چیزی برای خرید نمی خواهد....فردا به احتمال قوی کتابفروش خواهم شد....حداقل آن است که می توانم بگویم: نمی توانم بگویم.
در حالی که دستش را روی شانه ام می گذاشت گفت : نه پسرم، من با شما هستم. اما شما نمی توانید این مطلب را درک کنید. زیرا شما قلبی کور دارید. من برای شما دعا خواهم کرد.
آنگاه نمی دانم چرا چیزی درونم ترکید که با تمام قوا فریاد کشیدم و به او ناسزا گفتم و گفتمش که دیگر دعا نکند، و اگر گورش را گم کند بهتر است. یخه قبایش را گرفتم و آنچه را که ته قلبم بود با حرکاتی آمیخته از خوشحالی و خشم بر سرش ریختم. چقدر از خودش مطمئن بود، نیست؟ با وجود این، هیچ یک از یقین های او ارزش یک تار موی زنی را نداشت. حتی مطمئن نبود که زنده است. چون مثل یک مرده می زیست. درست است که من چیزی در دست نداشتم، اما اقلا از خودم مطمئن بودم. از همه چیز مطمئن بودم بسیار مطمئن تر از او. مطمئن از زندگی ام و از این مرگی که می خواست فرا برسد. بله. من چیزی جز این نداشتم. و لا اقل، این حقیقت را در بر می گرفتم، همانطور که آن حقیقت مرا در بر می گرفت. من حق داشته ام، باز هم حق داشتم و همیشه هم حق خواهم داشت. با چنان روشی زندگی کرده بودم و می توانستم با روش دیگری هم زندگی کرده باشم. این کار را کرده بودم و آن را نکرده بودم. آن کار را کرده بودم پس این کار را نمی توانستم بکنم. و بعد؟ مثل این بود که در همه اوقات، انتظار این دقیقه، و این سپیده دم کوتاه را می کشیدم که در آن توجیه خواهم شد. هیچ چیز، هیچ چیز کمترین اهمیتی نداشت و من به خوبی می دانستم چرا. او نیز می دانست چرا ـدر مدت همه ی زندگی پوچی که بارش را به دوش کشیده بودم، از افق تیره ی آینده ام، و از میان سال هایی که هنوز نیامده بودند نسیم ملایم و سمجی به جانب من می وزید که در مسیرش همه چیز را یکسان می کرد....همه ی انسان ها به طور یکسان محکوم اند که روزی بمیرند. نوبت او نیز روزی فرا می رسد. چه تفاوتی داشت که او را پس از متهم کردن به قتل به خاطر اینکه در مراسم تدفین مادرش گریه نکرده است اعدام کنند؟......چه اهمیتی داشت؟ چه اهمیتی داشت؟ چه اهمیتی داشت؟؟؟ چه اهمیتی داشت که امروز ماری لبهایش را به سوی دوست پسر تازه ای ارزانی دارد؟ خود کشیش به عنوان فرد محکومی نمی توانست منظومه مرا بر اثر آن نسیم مبهمی که از آینده من می وزید درک کند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن
بیگانه اثر مرگبار آلبر کامو
جهان در سرانگشتان من
بر روی کاغذی سفید
خود را معنا می کرد.
من لغت به لغت
من واژه به واژه
معنا به معنا
در تولد یک گل
در مرگ یک ستاره
پشت ابدیت پنهان
خود را جسته ام
در سرانگشتان خود
بر روی کاغذی سفید
جهان را معنا کرده ام
و خود را هیچ کجای جهان نیافتم
دیوانه وار می چرخم سیگار می کشم روی تخت غلت می زنم. مثل سگ بو می کشم.من نیستم من متنفرم من حالم بهم می خورد گرفتار آینه می شوم تصویر زرد و سرخ ومه آلود. این من نیستم. شکستگی، خماری، آتشی که مرا خاکستر می کند...خفه شو...خفه شو...خفه کن این صدا را...من هیچ چیزم به آدمی زاد نرفته. این سطرها را تا پایان با من نیا...به درک! این زندگی من است این گور من است..غصه نیست...درد است. درد من. درد یک محکوم به مرگ. می نویسم همین است. شعار، کوفت، اینها زهر است، نخوان! برای تو نیست. ما اهل خراباتیم بگذار این احمق ها به ریش ما بخندند. این فراتر از درک، فراتر از درد است. این یاداشت های مردی است محکوم به مرگ. داستان نیست. داستان نمی نویسم که هرکسی بفهمد. این تهوع این حس پوچی این احساس بی نظمی وبی ثباتی برای من است. نام وهمه چیزم بر سر درش کوبیده شده...بگو دیوانه است. با نام ونشانی. تو که مرا می بینی با انگشت نشان بده. هر حسی که داشته باشی دایورت می شود به آنجا. برایم مهم نیست. همه ی ما به یک اندازه محکوم به مرگیم. این را که دیگر می فهمی!؟ قرآن باز نکن. انگار در یک سیاهچال فضایی تا ابد دوار مانده ام. تمام عضلات تن ام ســر شده.سرد شده..............با نوشتن، اینها حل نمیشود. درمان ندارد
گاهی برای نزدیک شدن باید دور طویلی بزنم. دل ام را می سپارم به نوای اینجا و مدام تکرارمی کنم پاییز است. بعد آرام بقض ام را فشار می دهم و عصاره ی آن را در گلوی روح ام می چکانم ...گاهی برای نزدیک شدن باید دور طویلی بزنم....مسیر: چمن ما – جاده ی منتهی به تریا – پله های بدبو – خود تریا – یک عدد چای – و یک صندلی تنها و خسته که به اندازه ی تنهایی من وسیع است. دود می کنم و زیر چشمی هوای همه چیز را دارم. و مدام تکرار می کنم: پاییز است...برگها نارنجی است....رنگ پیراهن من نارنجی است....و آستین های تو....و آستین های تو.... و در آستانه ی تو.
قبول؛ سبز را برای مهندس پوشیدیم، مشکی را برای آنان که به چرا مرگ خود آگاه اند. اما چرا این آستین های نارنجی، دست های مرا بلعید!؟
و اینبار هم هیچ چیز بر ثبات خویش استوار نیست: همه ی سیگار ها تقلبی است. چای دونفره از دویست تومان به سیصد می رسد. حالا دیگر آب جوش لبریز نمی شود....نه! هیچ چیز بر ثبات خویش استوار نیست.
حال ام خراب است برادر! جیمبو را آتش کن برویم لبِ آب.
دیروز صبح پیکر استاد پرویز مشکاتیان تشیع شد.
وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی...هووووووووووووووووووووووووووو
چه ملال شگفتی است،
آن خورشیدی که از مرگ خود آگاه بود
و واپسین پرتوهای خود را
چون دشنامی بر تاریکی ما
عرضه داشت.
جهان به روایت دست های تو چه سود؟
خود اگر آفتابی باشم
که بر یقین بی تابِ تو می تابد.
خود اگر خون حیاتی باشم
که در رگانِ مسدود ِ تو می ریزد.
با این همه چه سود؟
چرا که خورشید مرده است
چرا که دشنام ِ پرتوهایش
بر تاریکی ما تابید.
اینجا می نویسم:
آینده
تا فراموش ام نشود، دود اش کنم
گه ملحد و گه دَهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید پچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد
به گمانم استاد کدکنی این بیت ها را دهه ی هفتاد گفته باشد
تلخ است، تلخ است چون زهری که در رگ و روح و قلب ات چکانده باشند
همه ی ناکامی های جهان در این است که آدم فراموش کرد خدا چه چیزی در زن دید که برای مرد آفرید!؟ این را که بفهمی دیگر نه بحث خواهی کرد، نه نیازی به توضیح خود داری. آنوقت نه می گردی نه انتظار می کشی...
من آدم کلیشه ها نیستم. مکالمات تکراری ندارم. در بحث هایی که چرند است شرکت نمی کنم. حتی لحظه ای حاضر به تحمل این ملالت ها نیستم. فلفل، چرخ دنده، ماشین سوناتا، داف!
من آدم کلیشه ها نیستم. از جملات بی حس و پوچ بیزارم. از اینکه هنگام خداحافظی به جوجه دانشجو های کاکلی بگویم موفق باشید متنفرم. من آدم کلیشه ها نیستم و حرف حسابم آنقدر حساب است که هرچه چرتکه بندازی چیزی بدست نمی آوری
مثلاً در جواب آنکه میم دوست صمیمی توست؟ می گویم: دوستان! دوستی وجود ندارد.تمام!
یا در جواب میم که می گفت من فکر می کردم شما خیلی با هم خوبید؟ -گفتم: خوبی از خودتونه!
من آدم جملات کلیشه شده و دستمالی شده ی سریال های دو ریالی نیستم!
مثلاً در برابر سوالی که جوابش را از قبل می دانم بجای اینکه بگم: می دونستم اینو می خوای بگی...می گم: این را گفتم که همین را بشنوم. خیلی زور است....
اگر خدا را در هنگام خلقت می فهمیدم: نه بحث می کردم! نه نیازی به توضیح دادن داشتم! حیف
سوگند می خورم که در تمام زندگی ام در تمام کتاب ها هیچ زن روشنفکری ندیده ام (روشنفکر نما به قدر موهای سرم).همین است! تاریخ بشریت هیچ زن فیلسوفی به خود ندیده. زن ها اهل ایمان و عشق حقیقی هم نیستند. و دلیل تمام اشک هاشان توهم است. از همه بدتراینکه هر قدر سیگار هم بکشند سیگاری به حساب نمی آیند. کام تلخ گرفتن نمی دانند. کام فلسفی نمی گیرند. کام کارگری را نمی فهمند.
حرف هایش برایم عجیب است با این حال دنباله ی آن ها را نمی گیرم. فکر می کنم این لحظه چقدر ملال انگیز است با این حال دعا می کنم که کافر همه را به کیش خویش نبیند و او هم این ملال را احساس نکند ترجیح می دهم بجای شنیدن حرف های آنها یک صدای بی مفهوم اما ریتمیک و بلند را بشنوم. حضور آدم ها می تواند سرگرم کننده باشد اما نمی تواند لذت بخش باشد.وفتی آدم ها در زندگی ات فرو می روند مجبور می شوی نا خواسته انزوایت را فدای فکر کردن به آنها کنی. اینجاست که طبیعت، مصنوعی می شود و صدای ماشین فرز فقط صدای ماشین فرز می شود نه یک صدای تازه که ارزش یکبار گوش دادن را داشته باشد.
با هم قدم می زدیم. گفت که من را دوست دارد و هرگز تصور نمی کرده که بتواند کسی را اینچنین دوست بدارد. حس می کرد همیشه باید جور دیگری اتفاق می افتاد...از دور دود ملایمی به هوا می رفت...من روزه داشتم...آسمان بی ابری بالای سر ما بود. آفتاب تیز می بارید اصلاً روز مناسبی برای خیال پردازی نبود. از همه بدتر اینکه ما خسته بودیم...با این وجود کافر همه را به کیش خویش نمی دید...اما او اسرار داشت که حرف اش را کامل کند.همانطور که دود هم به ملایمت خود ادامه می داد. همانطور که آسمان، هیچ ابری را به آغوش نمی گرفت. همانطور که آفتاب پرتوهای خود را تیز تر می کرد....همانطور که او اسرار داشت حرف اش را کامل کند...
انگار زمین با موسیقی سکوت خرامان دور خورشید چرخ می زد. با هم قدم می زدیم گفت که من را دوست دارد و هرگزتصور نمی کرد که بتواند کسی را اینچنین دوست بدارد حس می کرد همیشه باید جور دیگری اتفاق می افتاد. یک لحظه ایستاد. عینک اش را از قاب صورتی رنگی که انگار از پوست مار ساخته شده بود بیرون آورد. وقتی عینک آفتابی می زد حالت جدی به خود می گرفت. عادت داشت وقتی عینک می زد مرا گم کند. با این وجود من در برابر تمام این لحظاتی که مرا دوره کردند پاسخی نداشتم. در برابر اینکه من را دوست دارد و هرگزتصور نمی کرده که بتواند کسی را اینچنین دوست بدارد واینکه حس می کرد همیشه باید جور دیگری اتفاق می افتاد. در برابر دودی که ملایم بود. روزه ای که از افطار دور بود. آسمانی که ابر نداشت، خورشیدی که تیز می بارید. من در برابر تمام این لحظات فقط شانه های خود را از بی حوصلگی بالا انداختم.
انجیل عتیق را از کیف خاکستری رنگ اش بیرون آورد. نذر کرد بود که هر روز چند باب از آن را بخواند. من روزه داشتم و آسمان بی ابری بالای سر ما بود...
پ.ن
این پست برای دیشب است
دیشب اینترنت نداشتم اما کافکا در اتاق من خوابید
۲-موقعیت فعلی: کتابخانه ی عشق و سنگک
وقتی که دور می شوم از آن خودی که بوی گند فلسفه می داد
فانتزی! غم های فانتزی! درد! درد های فانتزی! حق داری، حالا خود من، حال آن روزهایم را نمی فهمم
این داستان هیچ تراژدی ندارد. هیچ هیجانی ندارد. اصلاً تمام هیجان اش در آن است که هیچ چیز نیست. این اطراف حقیقتی نمی بینم. تو کوری. این رنگ ها شما را کور کرده. سرتان گرم است...خوش باشید...همانطور که روزگاری ما بودیم!
حق داری! این تراژدی مصنوعی است. من مصنوعی ام چون حالا عوالم آن روزهای خودم را نمی فهمم. آدمی که تنها نیست چه می فهمد از تنهایی...تنهایی عریان. این یعنی تجرد مطلق خاموش. حالا من هرچه بگویم این تلفن ها این زنگ ها هیچ به تو نمی دهد، تو نخواهی فهمید مثل من که حالا درست نمی فهمم: موبایلی را که بی استفاده شارژش تمام می شد...آدمی که رو به نابودی می رود...اینها را تو نمی فهمی...بیرون گود ایستاده ای...طبیعی است که برایت مصنوعی باشم...چون خودم هم عوالم آن روزهایم را به یاد نمی آورم...حالا نمی فهمم حقیقت جویی چیست...آن سرود ملال را...آن همه بیهودگی را به خاطر ندارم...تویی که حتی یک روز از تلخی پرحجم و سیاه من را ندیده ای، تو چه مفهمی؟...تویی که تنها این روزهای مرا دیده ای.. تو که مرا سرمست در روابط انسانی یافته ای...طبیعی است که خاطره ی پیلگی من برایت مصنوعی باشد...تو چه می دانی از انزوا...از آن اندیشه ای که می گفت: همه ی انسان ها یک مشت موجود احمق اند که سرشون با پوچی های جهان گرم است....انسان! آن موجود غرقه در توهم...تو دوره باطل را نمی فهمی...جهان پستِ پوچ را نمی فهمی...این که روابط انسانی سرشار است تهی است...این که عشق قرداد باطلی است....چه فرق می کند شارژ تلفن ات بی استفاده تمام شود و یا با گفت و شنود حرف های مفت...حرفهای پوچ، چرند...
تو چه می فهمی زندگی هیچ اش ارزش نیست
تو چه می فهمی از شب هایی مثل امشب...که درهای مرگ مرا به خود می کشد...تو روزهای آبانی مرا نمی فهمی...تو بوی خون و طعم مرگ را نمی فهمی...من هم زمانی که از جنس رجاله ها باشم طبیعت این عوالم را نمی فهمم...بیگانگی را نمی فهمم...طبیعی است که برایت مصنوعی باشم...اصلاً چه مهم است؟ چه مهم است این توضیحات...این چرندیات....