تبليغاتX
زاویه
بداهه نویسی های زاویه

حالا که خوب می دونم هیچ حرفی ندارم

و خوب می دونم که زندگی به هیچ جام نیست

خالی ام از هرچه خاطره.. با حافظه ای که اسم خودم رو هم به زور به یاد داره

هرچه ثبت موقت اینجا داشته را بی آنکه بخوانم ثبت می کنم. همین.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:32  توسط حسین بهرامی  | 

 

 

سراومد زمستون

تو با منی و همین کافی است...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 11:23  توسط حسین بهرامی  | 


خلاصه اي رب عالميان و اي ملك الناس و اي معبود مخلوقات اين سرمايه ي عمري 23 سال را آنچه كه تو خود مي خواستي صرف ننمودم،‌ تنبلي و سستي و اهمال و غرور و منيت شيطاني آنچه مرا درهم پيچيد مشمول (والعصر ان الانسان لفي خسر) شدم،.

خدايا اين حسين تو چه كند؟
حسيني كه شجاعت ندارد، حسيني كه ايثار ندارد؟ حسيني كه خضوع ندارد؟‌حسيني كه چيزي نمي داند، حسيني كه خلوص ندارد،‌ حسيني كه در بند است، زنداني است،‌… حسود است، خدايا حسيني كه محرم راز تو نيست، حسيني كه حلم و ظرفيت ندارد،‌ تو خودت بگو به هر وسيله كه مي داني بگو چه كنم. آري ،‌آري نمي دانم چه بگويم يك عمر گناه يك عمرذلت يك عمر نكبت يك عمر دربدري و پوچي و سرگرداني خدايا خدايا چه كنم. اما يك چيز مي گويم. «الحمد الله نعمت الشهاده» شهادت، خدايا، منّتي است بر من، شهادت شربتي است كه قبل از نوشيدن، ريختنِ خون مقدمه اش است. شهادت، نوشيدني است كه
قبل از نوشيدن، ريختنِ روح هاي پليد لازم است، شهادت نوشيدني است كه قبل از نوشيدن، ريختن زهر مهلك شيطاني لازم است. بلي! شهادت، ريختنِ طرح و فتحِ مكان هاي اشغال شده شيطان است،‌ شهادت وفاي بعهد است. شهادت يكي از طرق رسانيدن پيام شهيدان است شهادت اظهارايي و رسوا و افشا نمودن باطل است. شهادت شهد است، شهادت مشاهده است،‌ شهادت آيت است، شهادت نعمت است، شهادت، مقدمه ي فتح در اين دنيا است و خود فتحي بزرگتر در آخرت است. شهادت خوشنود كننده ي «محمود» است،‌ شهادت دشمن را در سيلاب خون غرق مي سازد و دوست را به ساحل نجات هدايت مي نمايد. هان اي قلم،‌
ديگر نوشتن بس است جايت را به قدم بده و جوهرت را با خون سرخ معامله كن و آنگاه با اين تعويض و جابجايي خويش مي نويسد. «مداد العلما افضل من دماء الشهدا» و اما تو اي قدم و خونِ پيكر! خجالت نمي كشي كه بعد از انجام تكليف به پيش عزيزان دنيا برگردي و با سم ستوران تانك هاي دشمن ديدار نداشته باشي و اينها را با وجودي كه بي حركت هستي از كار بيندازي و نمي خواهي كه ديده ي دشمن غدار و مغضوب و ضالّ به تو بيفتد و اگر شد او را هدايت و در غير اين صورت بر او اتمام حجت كرده باشي. اي پيكر! آيا دوست نداري واقعه ي كربلا و هويزه تكرار گردد؟! چرا، مي دانم كه دوست داري و
مشتاق آن هستي. اما خدايا به خودت قسم! راضيم به رضا و قضاي تو و مطيع امر و فرمان تو. «اللهم الحقني با لصالحين و الا و ايائك والشهدا و رضوانك.» «اللهم جعلنا من الشهدا و الصديقين والمتقين والذاكرين والمتوكلين والمخلصين والمتقديين. اللهم جعلنا من السابقون و السابقون في الآخره و اولئك المقربون.»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته والسلام علي من اتبع الهدي
حسين بهرامي
--------------------------------------

پ ن

بخشي از وصيت نامه ي سردا شهيد حسين بهرامي



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 16:45  توسط حسین بهرامی  | 

 

مگر می شود برود از یادم

کولی سبزه رویی که عاشقش بودم

بعد از این همه سال و این همه اتفاق.. نگاه که می کنی زخم ات سرخ است آنقدر که قرمزی اش چشم هایت را می زند هنوز... انگار دیگر نبودنش باورت شده...صدایش...سیمایش...خنده اش و حتی فحش هایش..

اینکه نمی گویم اینجا که من هستم اوضاع چطور است... اصل مطلب اینکه خووب به خدا خوووب. فقط تو بگو، می خواهم بشنوم. اینجا به قدر کافی صدای خودم را شنیده ام! تو بگو..

دل ام.. گل ام.. خواهرام..

حالا چه مهم است؟...چرا؟ چطور؟ چگونه؟ اصلن سوالی ندارم فقط می خواهم از آن سوی دنیا صدایت را بشنوم نفس ات را خنده ات را...

هیجان یک نوجوان 14 ساله را داشتم انگار..

می گویی همه چیز خوب است و فردا عالی.. می گویی وعده ی دیدار و بوسه نزدیک است حتی به غرعان قسم می خوری تا باورت کنم

من هم خدای زنده را شکر می کنم... گور پدر هرچه سوال.. هرچه تعجب.. هرچه حرف و حدیث

گور پدر دیروز و فردا..اینکه چه شد؟ چه می شود؟ کاش می دانستی چقدر خوشحال ام

خوشحال ام

خوشحال ام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 0:24  توسط حسین بهرامی  | 


در زندگی ام بسیار از انسانها بودند

که خدا آنها را نیافریده بود

خدا آنها را ریده بود

تا به زندگی من...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 0:32  توسط حسین بهرامی  | 



چهارشنبه ها ساعت 17:30 تا 19:30 داریم یه سری جلسات شعر خوانی و نقد ادبی در کافه 1848 برگزار می کنیم.

هفته ی گذشته اولین جلسه تقریبا همانطوری شد که می خواستم. این جلسات هر هفته قرار هست که برگزار شود تا وقتی عمو حسین ما را از کافه اش به بیرون پرتاب کند! که نمی کند، که عمو حسین ما نظیر ندارد (اینجا روو نمی خونه!)

بحث ها و نقد ها کاملا خودی است و به دور از گنده گویی های آکادمیک (کمی بداهه شاید!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن

ورود برای عموم آزاد است

آدرس: خیابان انقلاب اسلامی ، خیابان ابوریحان، نرسیده به لبافی نژاد پلاک 43، کافه 1848

با سپاس از دوست عزیزم فرانک جواهری برای تهیه ی پوستر و سایر دوستانی که در برگزاری این جلسات بنده را یاری خواهند نمود.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 3:14  توسط حسین بهرامی 


اینجا همیشه پناهگاهی بود واسه همه تنهایی هام، خل بازی هام و جدی بودن های غمناک! کمتر پیش اومده وقتی اینجا می نوشتم به مخاطب عموم فکر کنم و این نه خوبه نه بد. دلیل یا دفاع یا هرچیزی که اسمش رو میشه گذاشت ندارم که ارایه بدم. تنها چیزی که می دونم اینه که دقیقا و عمیقا خود خود من بوده در دوره های زمانی که نوشتم. هیچوقت اینجا خودم رو سانسور نکردم احساسات و اندیشه ام رو بی پروا نوشتم در یک کلام وقتی اینجا می نوشتم چیزی به تخمم نبود جز اینکه خودم باشم. خب آدم ها عوض می شوند الان وقتی به نوشته های قبلیم نگاه می کنم اینو کاملا درک می کنم و جالبه که به نظرم هیچ کدومش احمقانه نمیاد شاید به خاطر این رسالت که همش بداهه بود.

اما حالا اوضاع خیلی دگرگون شده من سالهای سال در انزوا بودم. و درد همیشه هم خانه ی این انزوا بود برایم. حالا شاید تنها فرصت من برای تنهایی چند ساعت در نیمه های شب است. و دلیل این سکوت شاید نداشتن دردهایی از آن جنس است! یا پاییزی که امسال بهار است برایم! آدمیزاد همین است در اوج تمنا نمی خواهد مثل وقتی که حوصله ی خانه را نداری و می زنی بیرون و بعد از مدتی دلت می خواهد سریعتر برگردی به خانه. و فقط در لحظه ی گذار از خانه به خیابان خوشبختی! به همه رفتگانم می گویم و به تو احمد و به تو پریسا در آستانه رفتنتان شمایی که می دانید چقدر برایم عزیز هستید. هیچوقت تهران را به اندازه ی امروز دوست نداشتم با همه ی زخم هایش (به فلانم که دارم شعار می دم منتقد عزیز!) تهرانتان را حراج کنید من خریدارم با همه چیزش، با روی خوش و با روزهای گه اش! نوشتار آدم الکی خوش حوصله ی آدم را سر می برد. من هم از این ادبیات متنفرم.

هیچ!

هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با من نیست

فقط دارم آهسته به آدمی، به خاطره

یا به آسمان بلند می گویم:

من هم وطنم را دوست می دارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درست است که حکم خلاص خیلی ها را درون خود صادر کردم اما فراموش نکردم و نمی کنم. و تو آزی بعد این همه ماه سال پیدایت شده که بر همه ی چیزهایی که روزی دوست اش داشتی من هم یک لایک مسخره بزنی که یعنی آی خوشبختی!؟ حالا آنقدر بزرگ شده ای که حتی یک بار هم به فکر خودکشی نمی افتی!؟ که دنیایت گنده تر و مهمتر از این حرف هاست؟



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 2:56  توسط حسین بهرامی  | 


رییس محترم وزارت علوم و تحقیقات!

این چیزی که اسمش را گذاشته اید دانشـ  گا

نه تنها دانش ما را به گا داد. بلکه سیاست ما را ، دیانت ما را ، همه چیز ما را به گا داد!!!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 3:26  توسط حسین بهرامی  | 



موهای لخت تو

لختی روح من

آبان پشت پنجره 

                      باران... باران!




+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 4:31  توسط حسین بهرامی 


تولدت مبارک ستی...


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 21:7  توسط حسین بهرامی 



تلاطم دردِ

             این همه دریا در من!

فروکش می کند

بر ساحل آرام آغوش تو

حالا که آشناست

صدای نفس هایت

حالا عیبی ندارد

اگر زمان از لبه ی بام می افتد

ما که می دویم

                     ایستاده!

ما که خوابیده

پرواز

پرواز...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن

یکشنبه ی غم انگیز



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 3:11  توسط حسین بهرامی  | 



قرار ما یک چشم بندی کودکانه بود

پس چرا هرچه می گویم سُک سُک

نمی آیی!


حالا تو رفته ای و

     قانون بازی از یادم نمی رود



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 19:39  توسط حسین بهرامی  | 



عزیزم  کسی را در نظر بگیر که بعد از سه روز در سرما تنگ اش می گیرد و خود را به شلوغ ترین مستراح عمومی در شلوغ ترین نقطه ی شهر می رساند اما در لحظه ی آخر زیپ شلوارش نه بالا می رود نه پایین! عزیزم، "آن لحظه های آخر" احساس من به تو دقیقاً مثل احساس او به زیپ شلوارش شده بود!



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 22:6  توسط حسین بهرامی  | 



تو آدم پخته ای هستی

من مردای پخته رو دوست دارم

عزیزم من هم جیگرهای خام خام رو دوست دارم



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 1:38  توسط حسین بهرامی  | 



در من ریشه می کنی

وقتی که شانه ی

سرانگشت هایت

بر صورتم

           کشیده

                      می شود




+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:57  توسط حسین بهرامی 


دلکندن از بعضی چیزا سخته ولی غیر ممکن نیست

دلکندن از بعضی چیزا خیلی سخته این یکی غیر ممکنه.

اکی! به یه ورت هم نبودیم. اما کمر ما جدی جدی شکست


هی چارلی!

حواست هست!؟



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 1:56  توسط حسین بهرامی  | 


میان بوسه های بی وقفه اش گفت: کاش بتونم واست مثل آیدای شاملو باشم. اما قول بده داغ دارت نشم!

به سیگارش نگاه می کند و می گوید: تا تموم شدن این سیگار یک شعر باقی ست. بخون:

......................................................

سیگار های لحظه ی چشم انتظاریت، سیگارهای بعد در آغوش دیدنت

سیگارهای شعله ور از تو به یک طرف، سیگارهای لحظه ی تاریک رفتنت


سیگارهای خاطره ی روز آمدن، سیگارهای خاطره ی جنگ تن به تن

سیگارهای شعله ور از من به سمت من، سیگارهای خاطره ی تلخ رفتنت


سیگارهای اینکه آیا تو بدون من...؟ سیگارهای اینکه نه هرگز بدون تو

سیگارهای اینکه چگونه...؟ چه می شود...؟ سیگارهای اینکه مبادا شبی زنت...


سیگارهای شعر من از موی تو سیاه، سیگارهای موی تو از رنگ شب سیاه

سیگارهای رنگ شب از دود آن سیاه، سیگارهای عمر مرا دود کردنت...


سیگارهای لحظه ی با تو گریستن،سیگارهای لحظه ی بی تو گریستن

سیگارهای لحظه ی در تو گریستن، سیگارهای گریه رفتن گرفتنت


سیگار را به عشق تو کبریت می کشم، این شعر را به عشق تو کبریت می کشم

من خویش را به عشق تو کبریت می کشم، در لحظه های مثل شعری سرودنت.

......................................................


سکوت می کند لبخند گیجی به صورت دارد .

سرش را روی سینه ام می گذارد و سیگار بعدی را با ته سیگار قبلی روشن می کند.



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 18:48  توسط حسین بهرامی  | 

 

حتی یک لحظه هم بی کار نبود تا آخرین لحظه خود را به در و دیوار می زد وحرفش را می گفت تا جایی که بگفته ی بانوی بامداد بارها 72 ساعت پشت میز کارش بود.

آیدا در چشم هایم نگاه کرد و گفت: بگذار آنها کار خودشان را بکنند ما هم کار خود را احمد می دانست روزی بچه ها ی ما بزرگ می شوند و راه درست را پیدا می کنند.

از حافظ گفت و اینکه شاملو با حافظ زندگی کرد تا با آیدا... از بهانه ای که گفته ی شاملو ی بزرگ درباره ی فردوسی دست بی خبران داد.

بانوی الف بامداد هرگز خمیده نبود (با این همه چه بالا و چه بلند پرواز می کنی)

ما چهار نفر در خانه ای نفس کشیدیم که شاملو اندیشیده بود زندگی کرده بود..

آیدا طاقت بیرون خانه را ندارد. دل اش می گیرد تنگ می شود برای شاملو

در پشت بغضی که از آیدا پنهان کرده بودم حضور شاعری بود که هرگز خاموش نمی شود.

آیدا به حلقه اش نگاه می کرد و می گفت امروز شاملو برایش زنده تر از سالهایی است که مریض بود و آقایان بی خبر.

سیگارش را دود می کرد در حسرت کوچه ای که در نیمه ماند

از عشق به مردی می گفت که بارها و بارها کوچه را از سر گرفت و سرد نشد...

آیدا از مردی می گفت که زمین گیر نشد نه در زندان ساواک نه آنوقت که حکم تیر بارانش را به همراه پدر صادر کردند نه آن سالها که از چپ و راست خبر مرگ می آوردند. آیدا از بزرگ مرد شاعری گفت که بعد از 18 تیر فقط و فقط زمین را نگاه می کرد . شاملو تیر خلاص را 18 تیر خورد و مرداد یک سال بعد رفت..

به حق، شاملو مهم ترین شاعر بعد از حافظ بود

و حالا آیدا بانویی که شاملو در کنار او طلوع کرد از الفِ بامداد تا الفِ صبح. به دوش می کشد بار غمناک تنهایی اش را...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن

در سالمرگ کسی که با شعر هایش زندگی می کنم و به احترام کسی که با او زندگی می کرد.


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 3:15  توسط حسین بهرامی 


قصه بگو مادر

گیج خوابم و خوابم نمی برد:

او پاورچین، پاورچین دارد می رود

و تو حتی نمی توانی بگویی چقدر دوستش داری

مبادا بویی ببرد مرگ

مبادا سریعتر ببرد او را باد



+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 2:55  توسط حسین بهرامی 


خرداد 90 هم رفت

تیر کشید

جایی در نمی دانم فراموشی

این همه دلبرکان میان ما نشانه ی فاصله نیست

من آن نفس ها را با یاد تو شنیدم

روح ما به آغاز زمین نزدیک است

اینان کالبد همان روح بودند

....

حالا بیا سه شنبه هایمان را پس بگیریم

بیا تمام واژگان به گند کشیده را دوباره غسل دهیم

بیا که دو سال است سید علی دروغ می گوید، حرف های بی ربط می زند

سهراب خواب است

راستی فرهاد هم از فکر سقف بیرون آمده

پیش از آنکه عوض کنی: آسمانت را، وطنت را... و مرا...

یادت هست خواب آن خانه ی بی در و بی پنجره را می دیدم

خواب نیستم! خانه ای خریده ام که سقف دارد

راستی ستار می زنم و آواز آن تابلو ها را زمزمه می کنم

از بی حوصلگی نیست که تمامش می کنم. دل دل دیدن آن الماس ها زیر پلک ات بی قرارم کرده

آن ماهی کوچک در گوشه ی بینی

.....................................................

پ ن

امروز مسافر ما هم به خانه باز می گردد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 2:35  توسط حسین بهرامی  | 


پیپ ات را روشن کن دکتر آغاز قصه از یک نیمه شب پاییز بود. اوایل نوامبر، آن شب باران می آمد! آن شب مادرم مرا زایید. همه چیز طبیعی بود. گریه ی نوازاد، سیگار پدر... اشک های طبیعی که یقین از باسن درد نبود. نوزاد به خمپاره های تهران فکر می کرد. خمپاره های عمل نکرده در زیر پوست شهری که امروز رویش قدم می زنم و هر روز به اندازه ی بیست سالی که پدر سیگار نکشید خود را دود می کنم. دکتر آغوش امشب ات را فراموش کن. من از سنگینی جنازه هایی که این شهر روی دوش ام گذاشته می گویم.

جنینی که مست به دنیا آمد و قسم به این پیاله ها راست می گوید هنوز...

بعضی آدم ها مرده گرا هستند. انسان هایی که اولین گریه و شیون هاشان در سوگ مرگ خودشان بود. انسان نعش کش! آره عزیزکم همینطور است من کالبد سیزیف هستم و حکم خدایان ابدی، پیوسته و بدون تغییر است! هروز که چشم باز می کنم جنازه ی همه ی کسانی را که دوست می داشتم بر سینه ام بر شانه هایم سنگینی می کند. بی آنکه از بوی تعفن این مرده ها دستمالی مقابل بینی بگیرم بلند می شوم و کل شهر را گس می کنم. از روی خمپاره های دهه ی شصت عبور می کنم. شرق به غرب شمال به جنوب درد به در شهری می شوم که روزی دوست اش داشتم روزی که جهان زیبا بود به خاطر رسالت اش: که پس زمینه ی تصویر تو باشد

برو دنبال زندگی ات! نه عزیزم بگذار زندگی به راه خودش برود، من هم به راه خودم. مگر نه این است که امروز همان رویای دیروز است. پس تو هم با من داد بزن تا آخرین حنجره ات بگو لعنت به امروز!!! همه ی جان ِ رویا به نرسیدن و دست نخورده بودن اش هست. خانه ی چوبی، تخت دایره ای وسط اقیانوس، عطر نمناک موهایت، صدای پیانویی با بی نهایت کلید به نوازندگی خود خدا....بووومب صدای انفجار خمپاره های دهه ی شصت زیر گام های لنگان لنگان مردی می آید که زندگی واقعی جنازه های بی شماری بر دوش اش گذاشته.

دوئل هیچگاه منسوخ نمیشود یاران! به حساب این همه ماه و سال حکم خلاص هزاران نفر در من صادر شد:

با من بشمار! ده...نه...هشت...هفت.....بنگ!  اینبار "زمان" را نشانه رفتیم!

دوباره بشمار من هستم!  ده...نه....هشت...هفت...بنگ! ستاره رفت. کجا بودی تا حالا...چرا پشت لبخند های گشادت چیزی از امروز نمی دیدم!؟

دوباره: ده...نه...هشت...هفت....زهره! حرمت!؟ از طلوع پشت مرکز تا غروب لاله! حالا چشم بسته زیر پرچم کدام امام شمشیر کشیدی!؟

دوباره: ده....نه...هشت...بنگ!  داداش طاها تیر ات به خطا رفت. زخم پای راست ام اگر چه خوب نمی شود اما مرا نمی کشد! هستی داداشی!؟؟ تا کجا؟ تا خنده های آزادی؟ تا آغوش گریه های تــــــیر؟ داداشی! من هم برادر نداشتم. زخم پای راست ام درمان نمی شود.

ده...نه....هشت...هفت...شش...پنج...چهار...سه....دو......چشم تو چشم! حجم عظیم یک پرده ی مشکی...سجده ای بی اختیار....بنگ! بنگ! بنگ!             آری خدا را من کشتم!!!

آماده:

بنگ

بنگ

بنگ

.

.

.

حالا دوبار نشانه می رویم. بشمار:....آتش!....

تیر خلاص را بی آنکه چیزی را شمارش کنی (حتی عشق آن سالهای سگی) ناگهان تو زدی زیبای من. آن هم درست به هدف!!! تو قلب ام را نشانه رفتی ..ملی جان...دلیل زنده بودن ام را...

پیپ ات را روشن کن دکتر این بود پایان ماجرا .

18 خرداد 90




+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 4:6  توسط حسین بهرامی  | 






همه چیز خواب بود یک خواب دسته جمعی






+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 0:28  توسط حسین بهرامی  | 

 

من مستم عربدش رو تو می کشی؟

آتشی که به جانم افتاد خاموش نمیشه بانو! مرد می خواستی!؟

تو گله ی شغال دنبال چی بودی؟   شیر نر؟؟؟

به خیالت اون پفیوس های "ناموس دزد" قلب شون صدا داشت!؟

من تیر خلاص رو پشت نعره ی تپانچه ی تو خوردم. می شناسی اون روی دیوانه ی من رو

غلضت خون زاویه،  تو لحظه هایی که هیچ چیزی واسه از دست دادن نداره!!!

من مستم! تلو خوردن تو واسه چیه!؟ باز کج رفتی! اینبار این سینه ی سوخته فقط واسه روشن کردن سیگار و بدرقه ی مسیر بدبختی نیست.

این آتش اینبار فقط با خون خاموش میشه!

گوش کنید حروم زاده ها!

اون روی زاویه رو فقط یک نفر دید و بعد از اون روی کس دیگه ای رو ندید!


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 3:24  توسط حسین بهرامی  | 


الو لورتا، گوشی رو بده به داوسون، عزیزم


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 2:49  توسط حسین بهرامی 


من اینجایم

من اینجایم

من اینجایم


و چنان پا سفت کرده ام که اراده ی هیچ خلقی را توان ایستادنش نیست


ای به کفر هایتان سرگرم

من خدا هستم!

و جاودانگی ام جاوید است



هرگز حسین بهرامی را زمین گیر نخواهید دید

همتون برید به درک!!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 23:16  توسط حسین بهرامی 



بدترین مجازات برای کسی که چیزی را از تو دزدید

آن است که بگذاری با همان چیز زندگی کند...




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 2:57  توسط حسین بهرامی 



8بهمن 87 چنین گفت زاویه:

هی آشنا!

درد هایت با درد هایم آشنا نیست

بی خود شیار گنگ زمان را جستجو مکن

این کهنه دلق پوسیده را بر کدام ثبات آویخته اید؟

درد من / یاس من

طریقتی بی پایان نیست که به زمان اش بسپار ام

درد های من

فرمان ایست بر سر همه جاده ها ست

الی آخر...

آدمی بودیم اون موقع واسه خودمون. همون موقع که رو رگ ام با چاقو نوشته بودم

STOP

گفتی نمیر! گفتی...

انگار درست نشنیده بودم که گفتی خودت می خوای چاقو را در آب بشوری..

از ریخت این دنیایی که شماها توش زندگی می کنید حالم به هم می خوره!

پوکر بازی که همه چیزش را باخت

همه چیزش را...

ولی پای بلف آخرش ایستاد!

هی غریبه! دیگه نمیدونم چی باید خطاب ات کنم

فلان آدم های با سیاست را فلان کردم... فاک به هرچه سیاست اصلا/ هیچ چیز این دنیا که ذات اش خوب بود و خودمون گه زدیم توش واسم کوچکترین ارزشی نداره. ارزانی تو که سیگار آخرت خاموش است..

درد من با درد هیچکس آشنا نیست غریبه! اینو زیاد گفتم. درد مقدس است. شما مادر این واژه را هم فلان کردید!

روزی ثبت موقت های این روزها برداشته میشه! اما صبر داشته باش..خسته شدم از این همه خواب عجیب غریب. رخ تو رخ خوبه! چشم تو چشم!!!



+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:46  توسط حسین بهرامی  | 



گاهی می گذارم جمع شود انقدر جمع شود که به عدد 7 احساس مقدس برسد. منظورم اینه که خوش ندارم وقتی تلخ ام یا عصبانیم یا با حواسی از این جنس خیلی شیک پشت میز بشینم و جناب بلاگفا را صدا بزنم و بعد بادی به غبغب انداخته دست به تایپ شوم. مطالب هیجانیه اینجا اکثرا از کاغذ کپی شده. ترجیح ام اینه که یه چند روز وایسم تمام احساساتی مثل نا امیدی خوشی بی حوصلگی خشم و امثالهم را جمع کنم بعد یکجا بریزم این تو:


خب مثلا تو چه می دانی یا اصلا خودم از آن روزها چه می دانم روزهایی که همش سکوت بود. سکوتی که نمی شکست جز میان چهره ی اندوه آینه دیوار های اتاق لای یک جف جوراب! آخر تنها بودم آنوقت ها. نه از این تنهایی های لایت که در جمع تنها باشی. جمعی نبود. اگر هم بود من با چیزی جمع نمی شدم. یه جایی به بعد دیگه خسته شدم. خواستم. نشد! کسی رو تو تهرون نمی شناختم. زورم رو زدم همه کاری کردم یه مدت. خب از یه جایی به بعد باورت میشه تنهایی.بدبخت و تنها. تو اتبوس شرکت واحد ایستاده بودم پیر مرد قوزی با چشم های متعجب ازم پرسید تو هنوز زنده ای مردک چند تا شاه دیگه رو می خوای بکشی؟ پیرزنی که یک بقچه ی قهوه ای و یه شیشه سبزی خشک شده دستش بود واسم تو قیافه بود. همه یک صدا گفتند بدبخت تنها اینجا چه کار می کنی؟ سردم بود لباس نازک راه راهی پوشیده بودم با دمپایی پدرم. همه ی وسوسه ام دزدین شالگردن دخترک معماری بود که هیچ نگاه ام نمی کرد. خجالت زده بودم. منی که همه را خر و گاو می دیدم و برای همین بود که بعد از سقوط مصدق از اتاقم که در یک خانه مانده به انتهای شهر بود تا آن روز بیرون نیامده بودم.

یواشکی صدای موبایل ام را در آوردم که مثلا کسی را دارم که زنگ می زند. کسی هست که می خواهد بداند کجایم؟ و من دعوتش می کردم به مجلس رقص ساعت 6:30 بعد از ظهر بالای میدان توپخانه. بعد از آن این تلفن ها عادت شد. گاهی پای تلفن نقد فیلم می کردم شعر می خواندم. گاهی دعوا هم می کرد و گوشی را روی خودم قطع می کردم. آنقدر عصبی می شدم که مجبور بودم یک نخ سیگار هم روشن کنم. ولله همه کاری کردم که از تنهایی دربیام. به راننده دو برابر پول می دادم و می گفتم دو نفر حساب کن. یکبار تعدادی از دوستانم را برای دیدن یک فیلم کوتاه دعوت کردم و یک ردیف سینما سپیده را به تنهایی اشغال کردم.

زورم رو زدم نشد! بریدم باز. رفتم لایه همان ورق پاره ها و قفسه ی کتاب تفاله ی چای و چهار دیوار وسط شهر پنهان شدم تا....

سالها گذشته

حالا شمال و جنوب شهر را می شناسم. شرق به غرب اش را دود کرده ام.حالا به هر گذری که می رسم کسانی که نمی شناسم به گرمی سلام ام می کنند. انگار رازی دارم با این جماعت که یادم نمی آید.

به لطف تو بود بانو! تشنه نیستی؟

چهار انگشتش را روی چانه اش می گذارد و انگشت اشاره را روی لبش؛ طوری حرفه ای غصه می خورد که برای مصدق خورده بود و طوری نگاه ات می کند که انگار یک پای ات را زیر شکنجه از دست داده ای:

شما دوتا که خوب بودین. با یک آه زخمی می گوید: ابلفضلی شما رو چشتون کردن.

روزی اگر روزگار هم چشم داشته باشد

تا من و تو را یک روز خوشحال ببیند

خودمان چشم نداریم!

مرحوم امین پور این شعرت رو دوست داشت

یسنتباشسعغعهقفهخفعقث8ف7438543فثقلاعلغتلبساشاسیکخبیسهبجخ8ف4ف بهلعلبنتلشهعل

اصلا اینا همه حرف مفت! می دونی چی کشیدم تو این مدت

آره حال همه ی ما خوب بود و این نامه ها از سر کس کش بودن است . حال من خیلی خوبه! فقط تنها ویژن ام از اون روز لعنتی اینه که 2 پاکتم بشه 3 پاکت. خوبم باور کن. نه اینکه فکر کنی تو این مدت چیزی نوشتم از دوری تو. نه!

خوبم به خدا. به همون خدایی که نیستش به گا رفتم تو این شهر وقتی هرجا از روی شونه سرمو می چرخونم و می بینم نیستی. دلم تنگ میشه ولی همه ی روزا یهو میشن 22 اکتبر انگار. فلکه اول تهران پارس کوچه بنبست/ هایدا/ پیتزا پیکو: همونجا که خواب دیدی مُردم و عر می زدی و حالا تعبیر اون خواب شده آرزوی هر شبت...



+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 2:7  توسط حسین بهرامی  | 


كاش من هم مي توانستم مثل آن ها عياشي كنم



+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:39  توسط حسین بهرامی 

عكس سواركاري را در فيس بوك ديدم نگفتي اوني كه بالا هست تويي يا اوني كه پايين!؟ مي دونم بالايي تويي تو كه هيچوقت نجيب نبودي!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اردیبهشت 1390ساعت 2:50  توسط حسین بهرامی  |