X
تبلیغات
زاویه
بداهه نویسی های زاویه
 

 

سعید امینی بازیگر نقش کامران در فیلم نفس عمیق دو روز پیش به دلیل خفگی با گاز درگذشت..

پ . ن:

این سال ها دنبال اش گشتم هیچ کجا پیدایش نبود قهرمان من!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 20:45  توسط حسین بهرامی  | 

 

 

 

بهشت آنجاست که تصویر های ذهنی ات یکی پس از دیگری محقق می شود

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1392ساعت 18:21  توسط حسین بهرامی  | 


دیدم چتر و کلاه و چکمه های کهنه ات اینجاست،

دیدم سیگار و دفتر و شناسنامه ات را نبرده ای،

یکی دو بار به درگاه دریا و گریه آمدم،

آسمان صاف بود و باز

همسایه ها از احتمال ِ باران...

...............................................................

دخترک غمگین بی رویای من 

ما نباید بمیریم.....رویا ها بی مادر می شوند

همه تلاشم ساخت بنایی بود.. استوار

که به یک خشم

که به یک اخم

که به یک نگاه بی لبخند

نلرزد...

همین است که این سال ها واژگانم را به دریا ریختم

همین است که روح شاعرم را به بند کشیدم

و عشق را دیگر گونه سرودم..

حالا بی غم نان

با خیل عظیم روابط کاری

من مانده ام بی واژه

تو مانده ای بی رویا

خواستم پناه ات شوم 

در شلوغی خیابان

اما تو تنه  خورده ی مردم عجول بی لبخندی

در ازدحام مترو...

نکند بی خبر جیب رویاهامان را زدند؟

نکند پریده باشد مستی آن کنیاک

نکند تـَرکمان بدهند از هم

با تـَرکه ی روزگار..

ماه شاد و خوشم به زبان آذری

تورا با " آی " می نویسم پاداش اروپایی ام

صد و چهل و دو سال است 

تو را آواز می کنند در چهار پرده

فرشته ی ناز زمین.. در میان نازی ها

.

.

.


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1392ساعت 23:11  توسط حسین بهرامی  | 


حافظ چونان خردسالی است

که در مهد شعر می خواند

چه بی مقدار است ثروت بیل گیتس

چه نا توان است بازوی رستم ، ارتش ناتو

خورشید چون شعله ی کبریت

چه گوش خراش باشد سمفونی بتهون

چنین می بینم جهان را حقیر

در پیش عشق تو

وقتی خدا در سجده بود..



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 18:0  توسط حسین بهرامی  | 



کار از کار گذشته بود

من عاشق اش بودم

پیش از اولین دیدار

سالها، قرن ها با او خوابیدم

پیش از اولین بوسه

ماه من ... در سیاهی روسری

با گل سرخی بر لبانش.. با عینک آفتابی



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1392ساعت 17:37  توسط حسین بهرامی  | 



وقتی مادری می میرد قسمتی از فرزندان خود را به زیر گِل می برد...



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 2:1  توسط حسین بهرامی 


سر نیمه جان مادرش را در دست گرفته... التماس اش می کند.



+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1392ساعت 0:40  توسط حسین بهرامی  | 

 

مادر بزرگ

 گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را که در کودکی 

بسته بودی به بازوی من

دست ام به دستِ دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خوردم

من چشم خوردم

من تکه تکه از دست رفتم

در روز، روز زندگانیم

 

<حسين پناهي>

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 16:31  توسط حسین بهرامی  | 

 

 

به خانه می رفت

با کیف و با کلاهی که بر هوا بود

- چیزی دزدیدی؟ (مادرش پرسید)

- دعوا کردی باز؟ (پدرش گفت)

و برادرش کیف اش را زیر و رو می کرد

به دنبال آن چیزی که در دل پنهان کرده بود.

تنها مادر بزرگ اش دید

گل سرخی را در دست فشرده ی کتاب هندسه اش

و خندید..

..................................................................

به من بگویید  فرزانگان رنگ و بوم و قلم

چگونه خورشید را تصویر می کنید

که ترسیم اش سراسر خاک را خاکستر نمی کند

مرا ببخش

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت..!؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1392ساعت 14:58  توسط حسین بهرامی  | 

و من مي دانستم كه چه اندازه شوم است اسفند... هيچوقت حتي يكبار هم شوق سال نو را نداشتم درست از سال اولي كه عيد را شناختم بيماري عجيبي گرفتم لا علاج، قطع اميد و حالا شرطي شده ام كه پر ام از اين همه حس شوم متعفن كه خوب نمي شوم انگار... بعد از آبان، اسفند تلخ ترين ماه سال است تلخي بي پاياني كه شيرن نمي شود جز به لب هاي تو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت 10:50  توسط حسین بهرامی  | 

 

 

که انگار سال هاست اخترک ب ۶۱۲ رو به مقصد زمین ترک کرده ای و حالا به فکر موقعیت اجتماعی و تحصیلات و نفقه ای که گرچه همه چیز ات را باد برد ریش هایت موهایت و این آخری سبیل های بلندت را... باد که بیاید.... طوفان که بیاید... شعر هایت را می برد و تو دیگه اون آدم قبلی نیستی... و دیگه هیچ جا نمی نویسی و تو هیچ مجلس رقصی نمی گی که دیگه اون آدم قبلی نیستی. کسی در وجود تو  آنقدر زنده است که میرا نخواهی بود کسی هست و کافی است برای مومن بودن بی هیچ فلسفه ای.. کسی آنقدر مهم است که هرچه مهم و غیر مهم وام دار اوست...

کسی که شعر نمی خواهد، خودش شعر است..

کسی که موسیقی نمی خواهد پلک هایش ترانه است

کسی که عطرش از آن تک گل سرخی است از کهکشانی دیگر که خدا با دستهای خودش چیده بود

کسی که اسپاگتی پخت در سردترین شب سال

کسی که گرم می کند دل ام را.. تن ام را..

صبوری می کنم دلتنگی ات را

صبوری میکنم دوری آغوش ات را از سالروز ام تا امروزمان

آسمان صاف و فرصت بسیار است

و من تا ازل پر از دلیل زنده بودنم

و دیگر نمی جنگم با هیچ

نه که خسته باشم، نه که ضعیف

نه اینکه پیر شده باشم، نه اینکه گفته باشم از ما گذشته است..

من به نفس ات پیروزم، خوشبختم..

آنقدر خوشبخت که دنیا تخمم رو نمی تونه بخوره

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 5:21  توسط حسین بهرامی  | 

 


برای امروزی که تو می دانی چقدر شگفت است و من! و هنوز انگار مستی آن شب زمستانی با من است...
 

میان خورشیدهای همیشه

زیبایی تو لنگریست

خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم میکند.

نگاهت
شکست ستم گری ست
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ای کرد
بدان سان که کنون ام
شب بی روزن هرگز
چنان نماید که کنایتی طنز آلود بوده است

و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست

آنک چشمانی که خمیرمایه مهر است
و اینک مهر تو:
نبردافزاری
تا با تقدیر خویش پنجه در پنجه کنم
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابه هنگامم گریزی نبود
چنین انگاشته بودم.

 آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود.

 میان آفتاب های همیشه
زیبایی تو
لنگری ست

 نگاهت
شکست ستم گری ست
و چشمانت

 با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست.    

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 15:29  توسط حسین بهرامی  | 


حالا که خوب می دونم هیچ حرفی ندارم

و خوب می دونم که زندگی به هیچ جام نیست

خالی ام از هرچه خاطره.. با حافظه ای که اسم خودم رو هم به زور به یاد داره

هرچه ثبت موقت اینجا داشته را بی آنکه بخوانم ثبت می کنم. همین.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:32  توسط حسین بهرامی  | 

 

 

سراومد زمستون

تو با منی و همین کافی است...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 11:23  توسط حسین بهرامی  | 


خلاصه اي رب عالميان و اي ملك الناس و اي معبود مخلوقات اين سرمايه ي عمري 23 سال را آنچه كه تو خود مي خواستي صرف ننمودم،‌ تنبلي و سستي و اهمال و غرور و منيت شيطاني آنچه مرا درهم پيچيد مشمول (والعصر ان الانسان لفي خسر) شدم،.

خدايا اين حسين تو چه كند؟
حسيني كه شجاعت ندارد، حسيني كه ايثار ندارد؟ حسيني كه خضوع ندارد؟‌حسيني كه چيزي نمي داند، حسيني كه خلوص ندارد،‌ حسيني كه در بند است، زنداني است،‌… حسود است، خدايا حسيني كه محرم راز تو نيست، حسيني كه حلم و ظرفيت ندارد،‌ تو خودت بگو به هر وسيله كه مي داني بگو چه كنم. آري ،‌آري نمي دانم چه بگويم يك عمر گناه يك عمرذلت يك عمر نكبت يك عمر دربدري و پوچي و سرگرداني خدايا خدايا چه كنم. اما يك چيز مي گويم. «الحمد الله نعمت الشهاده» شهادت، خدايا، منّتي است بر من، شهادت شربتي است كه قبل از نوشيدن، ريختنِ خون مقدمه اش است. شهادت، نوشيدني است كه
قبل از نوشيدن، ريختنِ روح هاي پليد لازم است، شهادت نوشيدني است كه قبل از نوشيدن، ريختن زهر مهلك شيطاني لازم است. بلي! شهادت، ريختنِ طرح و فتحِ مكان هاي اشغال شده شيطان است،‌ شهادت وفاي بعهد است. شهادت يكي از طرق رسانيدن پيام شهيدان است شهادت اظهارايي و رسوا و افشا نمودن باطل است. شهادت شهد است، شهادت مشاهده است،‌ شهادت آيت است، شهادت نعمت است، شهادت، مقدمه ي فتح در اين دنيا است و خود فتحي بزرگتر در آخرت است. شهادت خوشنود كننده ي «محمود» است،‌ شهادت دشمن را در سيلاب خون غرق مي سازد و دوست را به ساحل نجات هدايت مي نمايد. هان اي قلم،‌
ديگر نوشتن بس است جايت را به قدم بده و جوهرت را با خون سرخ معامله كن و آنگاه با اين تعويض و جابجايي خويش مي نويسد. «مداد العلما افضل من دماء الشهدا» و اما تو اي قدم و خونِ پيكر! خجالت نمي كشي كه بعد از انجام تكليف به پيش عزيزان دنيا برگردي و با سم ستوران تانك هاي دشمن ديدار نداشته باشي و اينها را با وجودي كه بي حركت هستي از كار بيندازي و نمي خواهي كه ديده ي دشمن غدار و مغضوب و ضالّ به تو بيفتد و اگر شد او را هدايت و در غير اين صورت بر او اتمام حجت كرده باشي. اي پيكر! آيا دوست نداري واقعه ي كربلا و هويزه تكرار گردد؟! چرا، مي دانم كه دوست داري و
مشتاق آن هستي. اما خدايا به خودت قسم! راضيم به رضا و قضاي تو و مطيع امر و فرمان تو. «اللهم الحقني با لصالحين و الا و ايائك والشهدا و رضوانك.» «اللهم جعلنا من الشهدا و الصديقين والمتقين والذاكرين والمتوكلين والمخلصين والمتقديين. اللهم جعلنا من السابقون و السابقون في الآخره و اولئك المقربون.»
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته والسلام علي من اتبع الهدي
حسين بهرامي
--------------------------------------

پ ن

بخشي از وصيت نامه ي سردا شهيد حسين بهرامي



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 16:45  توسط حسین بهرامی  | 

 

مگر می شود برود از یادم

کولی سبزه رویی که عاشقش بودم

بعد از این همه سال و این همه اتفاق.. نگاه که می کنی زخم ات سرخ است آنقدر که قرمزی اش چشم هایت را می زند هنوز... انگار دیگر نبودنش باورت شده...صدایش...سیمایش...خنده اش و حتی فحش هایش..

اینکه نمی گویم اینجا که من هستم اوضاع چطور است... اصل مطلب اینکه خووب به خدا خوووب. فقط تو بگو، می خواهم بشنوم. اینجا به قدر کافی صدای خودم را شنیده ام! تو بگو..

دل ام.. گل ام.. خواهرام..

حالا چه مهم است؟...چرا؟ چطور؟ چگونه؟ اصلن سوالی ندارم فقط می خواهم از آن سوی دنیا صدایت را بشنوم نفس ات را خنده ات را...

هیجان یک نوجوان 14 ساله را داشتم انگار..

می گویی همه چیز خوب است و فردا عالی.. می گویی وعده ی دیدار و بوسه نزدیک است حتی به غرعان قسم می خوری تا باورت کنم

من هم خدای زنده را شکر می کنم... گور پدر هرچه سوال.. هرچه تعجب.. هرچه حرف و حدیث

گور پدر دیروز و فردا..اینکه چه شد؟ چه می شود؟ کاش می دانستی چقدر خوشحال ام

خوشحال ام

خوشحال ام

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 0:24  توسط حسین بهرامی  | 


در زندگی ام بسیار از انسانها بودند

که خدا آنها را نیافریده بود

خدا آنها را ریده بود

تا به زندگی من...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 0:32  توسط حسین بهرامی  | 



چهارشنبه ها ساعت 17:30 تا 19:30 داریم یه سری جلسات شعر خوانی و نقد ادبی در کافه 1848 برگزار می کنیم.

هفته ی گذشته اولین جلسه تقریبا همانطوری شد که می خواستم. این جلسات هر هفته قرار هست که برگزار شود تا وقتی عمو حسین ما را از کافه اش به بیرون پرتاب کند! که نمی کند، که عمو حسین ما نظیر ندارد (اینجا روو نمی خونه!)

بحث ها و نقد ها کاملا خودی است و به دور از گنده گویی های آکادمیک (کمی بداهه شاید!)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن

ورود برای عموم آزاد است

آدرس: خیابان انقلاب اسلامی ، خیابان ابوریحان، نرسیده به لبافی نژاد پلاک 43، کافه 1848

با سپاس از دوست عزیزم فرانک جواهری برای تهیه ی پوستر و سایر دوستانی که در برگزاری این جلسات بنده را یاری خواهند نمود.


+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 3:14  توسط حسین بهرامی 


اینجا همیشه پناهگاهی بود واسه همه تنهایی هام، خل بازی هام و جدی بودن های غمناک! کمتر پیش اومده وقتی اینجا می نوشتم به مخاطب عموم فکر کنم و این نه خوبه نه بد. دلیل یا دفاع یا هرچیزی که اسمش رو میشه گذاشت ندارم که ارایه بدم. تنها چیزی که می دونم اینه که دقیقا و عمیقا خود خود من بوده در دوره های زمانی که نوشتم. هیچوقت اینجا خودم رو سانسور نکردم احساسات و اندیشه ام رو بی پروا نوشتم در یک کلام وقتی اینجا می نوشتم چیزی به تخمم نبود جز اینکه خودم باشم. خب آدم ها عوض می شوند الان وقتی به نوشته های قبلیم نگاه می کنم اینو کاملا درک می کنم و جالبه که به نظرم هیچ کدومش احمقانه نمیاد شاید به خاطر این رسالت که همش بداهه بود.

اما حالا اوضاع خیلی دگرگون شده من سالهای سال در انزوا بودم. و درد همیشه هم خانه ی این انزوا بود برایم. حالا شاید تنها فرصت من برای تنهایی چند ساعت در نیمه های شب است. و دلیل این سکوت شاید نداشتن دردهایی از آن جنس است! یا پاییزی که امسال بهار است برایم! آدمیزاد همین است در اوج تمنا نمی خواهد مثل وقتی که حوصله ی خانه را نداری و می زنی بیرون و بعد از مدتی دلت می خواهد سریعتر برگردی به خانه. و فقط در لحظه ی گذار از خانه به خیابان خوشبختی! به همه رفتگانم می گویم و به تو احمد و به تو پریسا در آستانه رفتنتان شمایی که می دانید چقدر برایم عزیز هستید. هیچوقت تهران را به اندازه ی امروز دوست نداشتم با همه ی زخم هایش (به فلانم که دارم شعار می دم منتقد عزیز!) تهرانتان را حراج کنید من خریدارم با همه چیزش، با روی خوش و با روزهای گه اش! نوشتار آدم الکی خوش حوصله ی آدم را سر می برد. من هم از این ادبیات متنفرم.

هیچ!

هیچ حرف خاصی از خواب آسمان با من نیست

فقط دارم آهسته به آدمی، به خاطره

یا به آسمان بلند می گویم:

من هم وطنم را دوست می دارم.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

درست است که حکم خلاص خیلی ها را درون خود صادر کردم اما فراموش نکردم و نمی کنم. و تو آزی بعد این همه ماه سال پیدایت شده که بر همه ی چیزهایی که روزی دوست اش داشتی من هم یک لایک مسخره بزنی که یعنی آی خوشبختی!؟ حالا آنقدر بزرگ شده ای که حتی یک بار هم به فکر خودکشی نمی افتی!؟ که دنیایت گنده تر و مهمتر از این حرف هاست؟



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 2:56  توسط حسین بهرامی  | 


رییس محترم وزارت علوم و تحقیقات!

این چیزی که اسمش را گذاشته اید دانشـ  گا

نه تنها دانش ما را به گا داد. بلکه سیاست ما را ، دیانت ما را ، همه چیز ما را به گا داد!!!


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 3:26  توسط حسین بهرامی  | 



موهای لخت تو

لختی روح من

آبان پشت پنجره 

                      باران... باران!




+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 4:31  توسط حسین بهرامی 


تولدت مبارک ستی...


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 21:7  توسط حسین بهرامی 



تلاطم دردِ

             این همه دریا در من!

فروکش می کند

بر ساحل آرام آغوش تو

حالا که آشناست

صدای نفس هایت

حالا عیبی ندارد

اگر زمان از لبه ی بام می افتد

ما که می دویم

                     ایستاده!

ما که خوابیده

پرواز

پرواز...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن

یکشنبه ی غم انگیز



+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 3:11  توسط حسین بهرامی  | 



قرار ما یک چشم بندی کودکانه بود

پس چرا هرچه می گویم سُک سُک

نمی آیی!


حالا تو رفته ای و

     قانون بازی از یادم نمی رود



+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 19:39  توسط حسین بهرامی  | 



عزیزم  کسی را در نظر بگیر که بعد از سه روز در سرما تنگ اش می گیرد و خود را به شلوغ ترین مستراح عمومی در شلوغ ترین نقطه ی شهر می رساند اما در لحظه ی آخر زیپ شلوارش نه بالا می رود نه پایین! عزیزم، "آن لحظه های آخر" احساس من به تو دقیقاً مثل احساس او به زیپ شلوارش شده بود!



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 22:6  توسط حسین بهرامی  | 



تو آدم پخته ای هستی

من مردای پخته رو دوست دارم

عزیزم من هم جیگرهای خام خام رو دوست دارم



+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 1:38  توسط حسین بهرامی  | 



در من ریشه می کنی

وقتی که شانه ی

سرانگشت هایت

بر صورتم

           کشیده

                      می شود




+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 0:57  توسط حسین بهرامی 


دلکندن از بعضی چیزا سخته ولی غیر ممکن نیست

دلکندن از بعضی چیزا خیلی سخته این یکی غیر ممکنه.

اکی! به یه ورت هم نبودیم. اما کمر ما جدی جدی شکست


هی چارلی!

حواست هست!؟



+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 1:56  توسط حسین بهرامی  | 


میان بوسه های بی وقفه اش گفت: کاش بتونم واست مثل آیدای شاملو باشم. اما قول بده داغ دارت نشم!

به سیگارش نگاه می کند و می گوید: تا تموم شدن این سیگار یک شعر باقی ست. بخون:

......................................................

سیگار های لحظه ی چشم انتظاریت، سیگارهای بعد در آغوش دیدنت

سیگارهای شعله ور از تو به یک طرف، سیگارهای لحظه ی تاریک رفتنت


سیگارهای خاطره ی روز آمدن، سیگارهای خاطره ی جنگ تن به تن

سیگارهای شعله ور از من به سمت من، سیگارهای خاطره ی تلخ رفتنت


سیگارهای اینکه آیا تو بدون من...؟ سیگارهای اینکه نه هرگز بدون تو

سیگارهای اینکه چگونه...؟ چه می شود...؟ سیگارهای اینکه مبادا شبی زنت...


سیگارهای شعر من از موی تو سیاه، سیگارهای موی تو از رنگ شب سیاه

سیگارهای رنگ شب از دود آن سیاه، سیگارهای عمر مرا دود کردنت...


سیگارهای لحظه ی با تو گریستن،سیگارهای لحظه ی بی تو گریستن

سیگارهای لحظه ی در تو گریستن، سیگارهای گریه رفتن گرفتنت


سیگار را به عشق تو کبریت می کشم، این شعر را به عشق تو کبریت می کشم

من خویش را به عشق تو کبریت می کشم، در لحظه های مثل شعری سرودنت.

......................................................


سکوت می کند لبخند گیجی به صورت دارد .

سرش را روی سینه ام می گذارد و سیگار بعدی را با ته سیگار قبلی روشن می کند.



+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 18:48  توسط حسین بهرامی  | 

 

حتی یک لحظه هم بی کار نبود تا آخرین لحظه خود را به در و دیوار می زد وحرفش را می گفت تا جایی که بگفته ی بانوی بامداد بارها 72 ساعت پشت میز کارش بود.

آیدا در چشم هایم نگاه کرد و گفت: بگذار آنها کار خودشان را بکنند ما هم کار خود را احمد می دانست روزی بچه ها ی ما بزرگ می شوند و راه درست را پیدا می کنند.

از حافظ گفت و اینکه شاملو با حافظ زندگی کرد تا با آیدا... از بهانه ای که گفته ی شاملو ی بزرگ درباره ی فردوسی دست بی خبران داد.

بانوی الف بامداد هرگز خمیده نبود (با این همه چه بالا و چه بلند پرواز می کنی)

ما چهار نفر در خانه ای نفس کشیدیم که شاملو اندیشیده بود زندگی کرده بود..

آیدا طاقت بیرون خانه را ندارد. دل اش می گیرد تنگ می شود برای شاملو

در پشت بغضی که از آیدا پنهان کرده بودم حضور شاعری بود که هرگز خاموش نمی شود.

آیدا به حلقه اش نگاه می کرد و می گفت امروز شاملو برایش زنده تر از سالهایی است که مریض بود و آقایان بی خبر.

سیگارش را دود می کرد در حسرت کوچه ای که در نیمه ماند

از عشق به مردی می گفت که بارها و بارها کوچه را از سر گرفت و سرد نشد...

آیدا از مردی می گفت که زمین گیر نشد نه در زندان ساواک نه آنوقت که حکم تیر بارانش را به همراه پدر صادر کردند نه آن سالها که از چپ و راست خبر مرگ می آوردند. آیدا از بزرگ مرد شاعری گفت که بعد از 18 تیر فقط و فقط زمین را نگاه می کرد . شاملو تیر خلاص را 18 تیر خورد و مرداد یک سال بعد رفت..

به حق، شاملو مهم ترین شاعر بعد از حافظ بود

و حالا آیدا بانویی که شاملو در کنار او طلوع کرد از الفِ بامداد تا الفِ صبح. به دوش می کشد بار غمناک تنهایی اش را...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ ن

در سالمرگ کسی که با شعر هایش زندگی می کنم و به احترام کسی که با او زندگی می کرد.


 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 3:15  توسط حسین بهرامی